روي در قلبم نوشتم
ورود ممنوع عشق امد و گفت من بيسوادم
به ديدارم بيا هر شب،در اين تنهايي تنها
و تاريك خدا مانند،دلم تنگ است،بيا اي روشن اي
روشنتر از لبخند،شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها ، دلم تنگ است
روی هر شانه سری وقت وداع می گرید
سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند
تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند
آنتوان چخوف
در زندگي بارون نباش که فکر کنند
با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 18:04