امیدوارم همتون خوب باشین.
دیروز تا حالا فهمیدم که خیلی خیلی محسنم و دوس دارم یعنی حالم قابل وصف نیست. چند هفته ای هست که میخواستم برم خونه مامانم اینا یکاری دارم ولی چون وسط هفته باید برم تا حالا نتونستم و فکر هم نکنم بتونم بدون محسن برم.
دوسه روزی هست که دارم فکر میکنم برم ولی وقت رفتن که رسید دیدم اصلا نمیتونم برم از اینکه میخوام برم و دوسه شبی دور از محسن باشم دلم گرفت و واسه همین تصمیم گرفتم که نرم.
این روزا هرچی بیشتر بیکار و تنها میشم بیشتر دلم واسش تنگ میشه انگار از صبح که میره تا عصر یه عمر طول میکشه
این موقع ک میشه دیگه میشینم و انتظار اومدنشو میکشم (با اینکه وقتی میاد اذیتشم میکنم)
محسن عزیزم دوستت دارم من بی تو هیچ جا نمیرم...
برچسب:
نویسنده: تايافا