خرید بک لینک
دیشب بالاخره با مامان خانمی صحبت کردم....از بس سرش شلوغه و وقتی می خوای باهاش حرف بزنی ، صد نفر میان و میرن و زنگ می زنن که کلاااااااااااااااااافه میشی بخوای 2 کلوم حرف بزنی.....شایدم قهر کنی بذاری بری و بی خیال حرف زدن بشی.....ولی اگه شانس بیاری و موفق بشی، اونوقت دیگه نونت تو روغنه و برنامه ریزی و تصمیمت بیسته و دلت گرم و آرومه و همه چیز مرتب میشه و میره سرجای خودش....از بس هزارماشاا... آروم و منطقی و قویه !

متخصصه...لیسانسشو که گرفته دیده عشق پزشکی ولش نمی کنه...برگشته و از اول شروع کرده و با چند تا بچه همیشه تاپ و نفر اول بود و توی بورد تخصص نفر اول استان و نفر سوم ایران شد ....

دیشب، 1 نصف شب گیرش آوردم...در و قفل کردم و گفتم مامان بشین تکون نخور که کارت دارم...

از امتحان و تصمیمم گفتم و اینکه به کمکش احتیاج دارم....تو این سالها هیچوقت خیلی تشویقم نکرد که بخونم برای این امتحان...از بس خانمان سوزه امتحان رزیدنتی! باید همه چیزو همه چیزو بذاری کنار و یکسال بخونی و بارها دور کنی....بعدشم که قبول بشی تازه اول ماجراست...بخصوص اگه رشته پراسترس و پرکشیک قبول بشی!

از استرس بازی منم خبر داره...می دونه استرس تا مرز جنون منو می بره...تا جنون واقعی...و دوست نداره منو تو اون حال و احوال ببینه.

دیشبم گفت: اگه می خوای موفق بشی باید مطبت رو تعطیل کنی...زبان تعطیل...خونه مادرشوهر و گردش و سینما و سفر تعطیل...کلاس ورزش تعطیل...بچه ها و شوهر تعطیل....

گفتم: بگو زندگی تعطیل!

گفت: تعطیل.....از الان روزی 14 ساعت نخونی بی فایده است حرکتت....ببین چه خبره تو کلاسای رزیدنتی...چقدر دوره و تست و امتحان برگزار می کنن...یک عده دارن خودشونو می کشن...شل بگیری باختی....تازه کلاسا 5 هفته است که شروع شده و امتحان امسالم از شانس تو 3 ماه جلو افتاده و به جای اردیبهشت، اسفنده!...

همین جور که می گفت هردومون استرس گرفته بودیم و من کم کم تو خودم مچاله می شدم.

گفتم: مطب و زبان و ورزش قبول...ولی خونه رو نمی تونم ول کنم...فسقل به من احتیاج داره منم به اون...دختری تو سن بلوغه...خیلی حسااااااس شده این روزا و همش بهانه می گیره.....نکنه ولش کنم یه اتفاقی براش بیفته و بعدا پشیمونی بی فایده باشه؟!....آقای همسرم که گناه داره....یه گناهی کرد با یه دکتر ازدواج کرد ، تا کی باید تنبیه بشه؟!

گفت: هدفت چیه؟ چه رشته ای؟

گفتم: رادیولوژی یا پوست تهران...یعنی بالاترین رشته و بالاترین رتبه.

گفت: اگه امسال کمتر بشی ولی قبول بشی، هر رشته ای شد می زنی؟

گفتم: به هیچ وجه

گفت پس بدون که راه رادیولوژی 2 ساله است و فقط به شرطی قبول میشی که از همین فردا روزی 8 ساعت بدون استثنا 2 سال بخونی...هدفت رو 2 ساله کن...آهسته و پیوسته برو جلو و به زندگیتم آسیب نزن...زبانتم ول نکن و فقط برو کلاس که زحمتت هدر نشه و یادت نره ولی زیاد براش وقت نذار...همین که فقط بااااشه...ورزشم تو خونه....مطبم فقط هفته ای 2 روز...بخون و بخون و بخون.

گفتم: قبول...

هرچی بالا پایین می کنم می بینم حق با اونه...هرچند پشیمونم که از بهمن 91 می خوام شروع کنم و اگه شروع کرده بودم و جدی خونده بودم به همین امسالم می رسیدم...ولی خب نشد دیگه و الان پشیمونی فایده نداره....قصدم فقط قبولی و خوندن تخصص تو هر رشته ای نیست...چون از زندگی فعلیمم راضیم و شادم باهاش...فقط می خوام تو یک مقطع بالاتر و رشته دلخواهم ادامه تحصیل بدم...یعنی یک علاقه ...چیزی که دوسش دارم...پس براش برنامه ریزی میکنم و هرچند دیر، ولی بهش می رسم.

برای امتحان امسالم طبق همین 8 ساعت در روز می خونم...به هرجا رسیدم، رسیدم....هر روز اینجا گزارش میدم..سفر طولانی و مسیر طولانی... ولی به قول باران "طولانی ترین سفر با نخستین گام آغاز می شود..."...امتحانم میدم ولی انتظار معجزه ندارم...فقط می خونم و امتحان میدم...شاید همین بی استرس بودن برای امسالم کمکم کنه...کسی چه می دونه؟!



برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:49

صفحه بندی