هیچی نیست. می ترسم اگه یه روز پسورد خودتو هم داشته باشم
اونوقت یواشکی برم بگردم بازم هیچی از خودم، درونت پیدا نکنم.
می ترسم این خیال خام احمقانه واقعاًَ خام و احمقانه باشه.
تو داری راه تو می ری انگار نه انگار که اتفاقایی بینمون بوده.
منم همینطور. اما من همیشه به تو فکر می کنم. اما دلیل نداره که تو هم همینکارو کنی.
دلم می خواست اینجا یه عالمه از روزای خوبمون هم نوشته بودم.
اما ننوشتم. آخه اینجا جایی برای تنهایی های من.
اون روزا که با تو خوب بودیم من اینجارو می خواستم چیکار؟ فکر می کردم همیشه همونطوریه..
نمی دونستم الان بهشون به یادشون به خاطرشون نیازمندم.
الان دیگه خاطرات با تو رو خودم باید شیرین کنم.
باید یادم بره ...
ولش کن. دلم خیلی برات تنگ شده....
برچسب:
نویسنده: تايافا