خرید بک لینک

یه خانواده ی سه نفری بودن


یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش


بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل

به دخترکوچولوی ما میده

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .


دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه

که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن.

اما مامان و باباش می ترسیدن


که دخترکوچولوشون حسودی کنه


و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.


اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که


پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن


اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.


دختر کوچولو که با برادرش تنها شد ...


خم شد روی سرش و گفت :


داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی


به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟


آخه من کم کم داره یادم میره ..........

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:37

صفحه بندی