خرید بک لینک
از خواب بیدار شد.

هوا کمی سرد شده بود ولی همیشه احساس گرما میکرد.

نمیدونم یک نفر چقدر میتوانست اثر گذار باشد که در زمانی که سرمای شدید هوا باعث کشته شدن افراد زیادی میشد گرمای وجود رو میشد در درونش احساس کرد.

هر وقت هم ازش میپرسیدیم که رمز این چیست همیشه میگفت رمز خاصی ندارد فقط در زندگی کسی را دارم که به زندگی ام گرما میدهد. ولی هیچوقت جرعت پرسیدن اینکه چه کسی چنین قدرتی به او داده نداشتم چراکه میترسیدم ناراحت شود.

یک روز مجبور شدم برای رساندن کالایی به خانه اش برم. در آن روز بود که رمز این گرما را فهمیدم. وقتی دیدم که با وجود گرفتاری چگونه به مادر پیر و ازکار افتاده خود کمک میکرد فهمیدم که این گرما از وجود مادری است که اینقدر با حوصله نگهداریش میکند. ولی حیف که دیر شده بود. مادرم از دنیا رفته بود و حسرت یک عمر خدمت را بر دلم گذاشت.


داستان میدونم شاید جالب نشده باشه ولی از دوستان میخوام ایرادات رو بگن. در ضمن مادر بنده در قید حیات هستند اشتباه برداشت نشه :D

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:34

صفحه بندی