به نام خدا
هوای خانه از سردی خاصی پر شده است ،آن همه راه را دویده بود تا به خانه برسد واز سرمای بیرون در امان بماند،اما حالا که رسیده سرمای بیشتری در بدنش حس می کند .در جستجوی مادر از اتاق به آشپزخانه می رود ،البته نه آشپزخانهxadای که در بیشتر خانه ها دیده می شود ،پستویی که یک پیک نیک و تعدادی خرت و پرت مثل ظرف های پلاستیکی ،قاشق و چنگال های کج و کوله در آن چیده شده بود ،و در خانه به آن نام "آشپزخانه ی فوق مدرن " داده بودند.مادر در گوشه ای نسشته بود و باز هم در غم های خود فرو رفته بود .انگار باز هم داشت به این فکر می کرد برای امشب برای بچه های عزیزتر از جانش بعد از آن همه کاری که بیرون کرده اند چه درست کند .تصمیم گرفتن سخت است ،هر روز برای درست کردن غذا همین غم به دلش می نشست و هربار یک چیز درست کرده بود و روز را گذرانده بودند.
مادر را که می بیند ،صدایش می کند اما جوابی نمی شنود .چندبار صدا می کند تا بالاخره بعد 4-5 بار صداکردن ،صورت مادر به سمتش برمی گردد.مادر لبخندی می زند و" خسته نباشید" ی ازگلوی گرفته اش به پسر بزرگش تحویل می دهد .پسر نگاهی به مادر می کند و آرام می گوید "خانه سرد است ،کمی نفت بریز داخل چراغ نفتی تا کمی گرم شویم ،بیرون حسابی سرد است ،الان بچه ها برمی گردند و همه سردشان است" چند دقیقهxadای میگذرد اما خبری نیست ؛ باز هم سرما تا مغز استخوانش می کشد ،نگاهی به چراغ نفتی می کند ،هنوز خاموش است ."مادر نفت کجاست ؟خودم می ریزم" نگاهی به مادر می کند ،اما مادر جواب نگاهش را نمی دهد .چند لحظه ی بعد با نگاهی که به نم اشکی مزیّن است "نداریم "ی می گوید و دوباره در آشپزخانه پناه می گیرد .
پتوی کهنه ای که گوشه ای از آن نخ نما شده است ،از گوشهxadی اتاق برمی دارد و دور خودش می پیچد .رادیوی کوچک قدیمی پدر را را از طاقچه برمی دارد ، تنها ارثی که پدربرای خانوادهxadاش که سرهم به 10 نفرمی رسید، البته با حساب 3 خواهر و برادری که از بیماری های مختلف مرده بودند ، ازخود برجا گذاشته بود .صدا با خش خشی می گوید "اینجا تهران است سال 1392..." و قبل از آنکه حرفش تمام شود رادیو خاموش می شود .
بدنش گرمایی می گیردو چشم هایش کم کم به هم نزدیک می شود که با صدای در فلزی از جا میxadپرد.خواهر و برداران کوچکش وارد خانه میxadشوند ،کم کم اتاق پر می شود ،کوچکترین خواهرش که وارد می شود دیگر جایی برای سوزن انداختن نیست .سردشان است اما با نفسxadهای همدیگرذرّه ذرّه گرم می شوند . جمع و جور می نشینند تا کمی جا برای انداختن سفره باشد ،سفره می افتد ،بشقابها چیده می شود و مادر قابلمه ای بزرگ وسط سفره می گذارد .یکی از برادرهایش با عجله در قابلمه را برمی دارد ،بخار فضای خانه را برمی دارد و نگاه همه به قابلمه دوخته می شود.پسر بزرگ نگاهی به مادر می کندو ازکنار سفره بلند می شود. بچه ها به سیب زمینی کوچکی که در بزرگی قابلمه گم شده است،نگاهی می کنند و نم اشکی از گوشه ی چشم مادر فرو می ریزد.
برچسب:
نویسنده: تايافا