خرید بک لینک

به نام خدا

دائم جلوی چشم هایش بالا و پائین می پرند، یکی کامیونی زرد رنگ با بالابر قرمزرنگ و دیگری اتوبوسی هم قدوقواره خودش در دست گرفته و با هم بازی میxadکنند.کامیون و اتوبوس روی جادهxadای فرشی دنبال هم می روند و گاهی جاده ی قرمز رنگ جمع می شود و بعد دوباره جاده برآمده به صافی می سُرد .گاهی اوقات هر دو باهم پرواز می کنند ودر گوشه ی دیگری از جاده ی قرمزرنگ سروته فرود میxadآیند .دختر کوچک چهار دست وپا وگاهی تلوتلوخوران به سمت اتوبوس می رود، و آن را برمی دارد و روی جاده ، کج و کوله حرکت می کند.

فضای اتاق پر از سروصدای آدم هایی است که گوشه گوشه اتاق نشسته وباهم حرف می زنند .دخترها در گوشهxadای و پسرها در گوشهxadی دیگر !دخترها درمورد لباسxadهای جدید، مدل مانتو و هر آنچه که مربوط به مدهای روز بود ،حرف می زنند و مردها درمورد اتفاقات روز ،اقتصاد، سیاست و و قیمت های بالارفته ... .

مادربزرگ بساط چای را وسط اتاق می گذارد و شروع به چیدن استکانxadها به دور خود می کند، از سبد زردرنگ سینیxadهای کوچک فلزی مخصوص چای را درمیxadآورد .یک به یک سینیxadها را در دست می گیرد ،طرح زیبایی دارند ،گلxadهای نشسته بر ساقهxadای که دورتادور سینی را گرفته وشبنم چهاربرگی که وسط سینی خودنمایی میxadکند.برای مادربزرگ که سالxadها به آنxadها نگاه کرده ،گلxadها طراوت خاصی دارند،هر نگاه خاطره تلخ و شیرینی را زنده میxadکند.دست نوازشی روی سینیxadها می کشد و گرد و غبار نشسته بر خاطرات را پاک می کند.

استکانxadهای کمرباریک با کمربندهای گلxadهای سرخxadشان کمر راتابی می دهند ،مادربزرگ قوری چینی قدیمیxadاش را برمیxadدارد و عطش گلxadهای سرخ را فرومی نشاند.

نوهxadها آرام و قرار ندارند ،دائم از گوشهxadای به گوشهxadی دیگر می دوند .گاهی جیغ و گاهی خندهxadهایشان فضای اتاق را پر می کند .دختری موبور،با چشمxadهای میشی،پوستی گندم گون و لبخندی که همه دنیا را می خنداند ،برای مادربزرگ انگار دوباره پسرش کوچک شده است .دختر ،کوچکترین نوه است ،تازه راه رفتن یاد گرفته،چند قدم که روی دوپایش راه می رود ،پاهایش می لرزد و ناگهان فرومی ریزد و روی زمین ولو می شود.هنوز خسته نشده ،دوباره بلند می شود ،چند قدم و دوباره روی زمین می نشیند .با پسرعمویش بازی میxadکند ،3 سالش تمام شده ، ولی پستانک هنوز دردهانش بازی میxadکند.موهای طلایی رنگش در چشمxadهای تیلهxadای آبی رنگ با رگهxadهای سبزش فرو رفته ،چشم هایش آرامشی طوفانی دارد ...و قتی میxadخندد،دندانxadهای خرگوشیش از لبxadهای غنچهxadای سرخxadرنگش بیرون می زند.روی فرشxadها انگار میخ کوبیدهxadاند،یک لحظه روی زمین بند نمیxadشوند.

مادربزرگ نوهxadی بزرگتری هم دارد ،دختری متفاوت با خواهر و پسرعمویش ،موهای پرکلاغی، چشمxadها و مژهxadهای سیاه ،و ابروهای کمانی! چشمxadهایش شب را روسفید کرده است.به تازگی 4 سالگیxadاش را جشن گرفتهxadاند .در گوشهxadای از اتاق روی مبلی فرورفته ،خسته و بی حال به بازی بچه ها نگاه میxadکند .حسرتی در چشمxadهایش برق می زند ،بازی را دوست دارد ،اما پاهایش توان این همه بپر بپر را ندارد ،ده دقیقهxad که بازی می کند ،از خستگی ولو می شود و در بستر دراز می کشد.لحظهxadای از درد به خودش می پیچد وچشم xadهایش به خطوط درد آراسته می شود و لحظهxadای بعد نفسی به راحتی میxadکشد.چند ماه پیش از شیطنت چیزی کمتر از دو نوهxadی دیگر نداشت ،اما بعداز این همه درد که در این مدت کشیده ،دیگر مثل سابق نیست ،آرام و بی تحرک شده ،درخیابان هم با کالسکه این طرف و آن طرف می رود.این چند ماهه انگار چند سال بزرگ شده است ،حرف های قلمبه می زند و دل همه را به درد میxadآورد .کودکی اش را در دردهای متعدد این روزها گم کرده است ...

مادربزرگ جلوی همه یک استکان چایی می گذارد و بعد بلند می شود،کمی خمیده راه می رود،روی مبل کنار دختر دوست داشتنی اش می نشیند ،انگشتxadهایش لابهxadلای موهای بیxadجان طفلش می رود و نوازشش میxadکند .داروها تاثیر خود را گذاشتهxadاند ،به تازگی موهایش مشت مشت می ریزند ،هر بارکه به خانهxadی مادرجونش می آید ،موها کمxadپشتxadتر و کوتاهxadتر شده .از مژهxadهای بلند مشکیxadاش تعداد انگشتxadشماری باقی است و همین چشمxadهایش را بیxadحالxadتر نشان می دهد.بدنش گرمای همیشگی را ندارد ،در تک تک سلولxadهایش سرما رخنه کرده است.

کمی خم می شود ،بوسهxadای بر پیشانی کودک می نشاند و از روی مبل آهسته آهسته بلند می شود،خمیدهxadتر راه میxadرود و آرام زیرلب زمزمه میxadکند :

اللّهم اشف کلّ مریض..

اللّهم اشف کلّ مریض..

اللّهم اشف کلّ مریض

......

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:34

صفحه بندی