
قصد کرده بودم – هنوز هم مرضش در جانم هست – که اینجا را ول کنم به امان خدا. دلایل خودم را داشتم. اول که دستم به نوشتن نمی رود. یک مقدار که سرت به حساب و کتاب می رود حتا همان روزی چند خط کتاب خواندن هم یادت می رود چه برسد به اینکه وقت بگذاری برای فکر و خیال پردازی و نوشتن. گیریم که نوشتی، کی دیگر حال خواندن نوشته های چندین خطی را دارد؟! خود من هم حوصله ام نمی شود. حوصله اش نیست انگار. انگار اینگونه نوشتن از مُد افتاده. باید کمپرس کرد همه حرف ها را در چند کلمه و تمام. البته این مشکل همه گیر است انگار. دوستان یکی بعد از دیگری دارند می روند. عده ی کمی هم دو سه ماه یک بار می آیند – برای خالی نبودن عریضه - یکی دو خط می نویسند و می روند پی کارشان. انگار که بخواهند اعلام حیات کنند. ... اینها را که می بینم دلم می گیرد. دلم برای روزهایی که دو – سه تا نوشته ی طنزی، چیزکی می خواندیم و جگرمان حال می آمد، تنگ شده. یک زمانی گودر را که باز می کردی دوساعتی باید قفل می شدی پایش. اما حالا انگار که خاک مرده پاشیده باشند رو وبلاگستان؛ نفس های آخرش را می کشد.
ما را به سیاست و آدم هایش دخلی نیست – هر چند مواضع مشخصی دارم که می دانید – اما فکر می کنم این خموده گی، این کسالتی که از سر و روی مان می بارد از سال 88 و درست بعد از انتخابات و ماجراهایی که می دانیم بود که یقه مان را گرفت. بعد از آن روزهای نکبتی بود که خون روی خون می ریخت و حالمان هی بد می شد. و فکر کنید به زخم هایی که بر جان و روحمان خورد و هیچ مرحمی هم برایش نتوانستیم بسازیم. زخم روی زخم که بیاید آدم را ساکن می کند، انقدر که دیگر آه هم نمی کشی...
برچسب:
نویسنده: تايافا