۱-اولش جدی نبود. لااقل من اینطور فکر می کردم. یک دنیایی از آدم ها و نام ها، که معلوم نبود کدامشان واقعی بودند. اما بودند در بین شان که از همان اول خود واقعی شان را نشان بدهند. با اسم واقعی. 15 یا 16 ساله بودم. معلوم نبود از دنیای بی در و پیکر نت چی می خواهم. راستش بیشتر به چشم یک سرگرمی نگاهش می کردم. حتا به آدم هایی که از پشت اون مانیتور، غم و غصه های جدی و دورغین تحویلم می دادن! این یعنی در وهله اول به هیچکس نمی شد اعتماد کرد. خیلی ها اسم های من درآوری روی خودشان می گذاشتند. اسم های دروغین در شهرهای دروغین با شخصیت ها و شاید جنسیت های دروغین. فکر کنید که چه بلبشویی بود؛ هست. هر کس از خودش شخصیتی می ساخت که نبود و دوست داشت تجربه اش کند! یک نوع آرمانشهر می ساختی برای خودت. یک جور تمرین بود برای ساختن "من" های متفاوت. مهم هم نبود که وقتی از پشت کامپیوتر بلند می شدی، واقعیت خودت یا خود واقعی ات جلویت قد علم می کرد. مهم نبود که کدام از این من ها واقعی بودند و با کدامیکی باید توی زندگی واقعی با آدم ها رو به رو می شدی.
۲- هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی دوستی، و بظاهر صمیمیتی شکل می گرفت – پسر یا دختر – از دادن شماره تلفن یا گفتن اینکه کجا زندگی می کنند اباء داشتند. حتا در دوستی هایی که مدت ها بود ادامه داشت و طرفین به ظاهر به هم اعتماد داشتند. شاید به خاطر اینکه با همه اینها اسم ها کماکان مجازی بود. از دانستن آدرس یا شماره دنبال این بودم که به هویت های مجازی رنگ واقیعت بزنم. می دانید وقتی صدای طرف را بعد ساعت ها چت می شنیدی می فهمیدی با یک "آدم" طرفی، در غیر صورت هنوز این احتمال بود که با زامبی چیزی طرف باشی! با این حال که می دانستیم که بهم دورغ می گویم، اما به روی خودمان نمی آوردیم. انگار چیزی به اسم یک رابطه واقعی ِ دوستی در چت روم ها شکل نمی گرفت. همه چیز در یک سطح قرار داشت و فراتر از اون نمی رفت.
می گفتم توی رابطه هام و ایجاد ارتباط هام به جنسیت طرف نگاه نمی کنم، زر زیادی نمی زدم. واقعا اینجوری بود. اما یک خورده که بیشتر به اطراف ماجرا نگاه می کردی می دیدی همه همین را می گفتند اما لیست دوستانشون پُر بود از جنس مخالف. یعنی ماجرا پز روشنفکری مسخره ای بیش نبود. و همین تکرار شدن اینکه " توی رابطه هام و ایجاد ارتباط هام به جنسیت طرف نگاه نمی کنم" از جماعتی که به دورغ این جمله را می گفتند باعث می شد به امثال منی که راست می گفتیم هم اعتماد نشود. لابد خیلی که تحویل می گرفتند از پشت همون مانتیور یک علامت شصت نثارمان می کردند. کسی چه میداند؟!
۳- این وسط توی سنی که به اصطلاح بوی قرمه سبزی از کله ها استشمام می شود من از اسم خودم بدم می آمد. احتمالا شما هم توی این مقطع این موضوع را تجربه کرده اید. از اسمت خودت منتفر شدن! دلیلم مثل اکثر نوجوان ها این بود که چرا باید اسم خودم رو دیگران انتخاب کنند و حالا هم که اسم روی آدم گذاشته اند چرا اسم عربی؟ اسم های زیادی رو لیست کردم و نهایت رسیدم به "ایمان". اسم خودم را کم کم فراموش کردم. هر چند این یکی هم ربشه ی عربی داشت ولی مهم این بود که خودم انتخابش کرده بودم. چیزی برای پنهان کردن نداشتم که بخواهم پشت این اسم پنهانش کنم. من، من بودم. با همه خصوصیات شخصی خودم. اما از اسم شناسنامه ام خوشم نمی آمد. توی چت روم با این اسم صدا شدم. حرف زدم. متاسفانه، عاشق شدم. مدتی بعد فکر وبلاگ نویسی به سرم زد. با شناخته شدنم با این اسم به جایی رسیدم که اسم واقعی خودم کم کم داشت فراموشم می شد. سالی، بزرگ فیلسوف، علیرضا و مهدیدجزء اولین دوستان وبلاگی ام هستند و بعد دو یا سه سالی که با این اسم من رو میشناسند، احتمالا الان تعجب خواهند کرد. اما موضوع وقتی حادتر شد که توی فیس بوک با این اسم اکانت ساختم و اضافه کنید صد و نود و خورده ای آدمیزاد با دو جفت چشم را ! ...
۴- حالا به جایی رسیدم که می بینم این اسم (ایمان) تاریخ مصرفش تمام شده. حتا خاطراتی که با این اسم داشتم کم کم دارد محو می شود. و این کمی غریب به نظر می رسد. انگار که من ِ ایمان، من نبودم ! مثل رونوشتی که خیلی شبیه به اصل آن است اما برابر اصل نیست.
پ.ن: انگار که هنوز حرف دارم و انگار که این پارگراف آخری ناقصه. اما بی خیال. ما که هیچ وقت و هیچ کجا کامل نبودیم، اینم روی بقیه ناقصی هامان.
پ.ن: اسم شناسنامه ای ام: مَهدی (فتحه رو میم)
برچسب:
نویسنده: تايافا