خرید بک لینک

۱- ظهر : توی تاکسی در حال برگشت به خانه ام. راننده تاکسی به خانم راننده ای که جلوی ما می رود اشاره می کند:« چه معنی داره یه زن رانندگی کنه؟ والا عربستانی ها غیرت دارن که نمیذارن زناشون رانندگی کنن.» حاج آقا از پشت می گوید:« غیرت کجا بود؟ همش هم تقصیر جمهوری اسلامیه به این زنها میدان داده. باعث بانی این مفسده ها خودشون هستند. ما خدارو شکر تلویزیون نداریم ولی یکی از رفقا می گوید چه آموزش های مخربی که از همین صدا و سیما ترویج نمی شود. یکی هم همین رانندگی خانم ها! » سعی می کنم وارد بحث نشم. راننده تاکسی عرق هایش را با دستمال یزدی پاک می کند و فاز عوض می کند: « پسره رو می بینی موهاشو ژل زده، لباسای جلف پوشیده، باید از اینا شروع کنن، اینارو باید بگیرن. و به لباس من اشاره می کند : البته جسارت نباشه آقا، شیک پوشیدن مثل شما اشکالی نداره.» این حرف آخری مجبورم می کند جوابش رو بدم: «خیلی ببخشید اما کجای قانون و شرع ما نوشته پوشیدن لباس به زعم شما جلف ،که هر کس در این مورد سلیقه ای داره، جرم یا گناهه؟ چرا بعضی ها فکر می کنن باید همه مثل خودشون رفتار کنن، لباس پوشن و حتا مثل اونا فکر کنن؟» حاج آقا می خواد جواب من رو بده که میگم: «صبر کنید بذارید حرف هام تموم شه!» و شروع می کنم مثال آوردن از کشورهای در حال توسعه مثل ترکیه و لبنان که با وجود تنوع مذاهب خیلی راحت در کنار همدیگه زندگی می کنن. حرفهام که تموم میشه پیرزنی که کنار حاج آقا نشسته میگه: «آفرین پسرم، شیر مادرت حلالت باشه، مملکت آدمای روشنفکری مث تورو میخاد، مردمم دیگه حرف یه مشت عقب مونده رو قبول نمی کنن.» میگم مادر جان شما لطف داری اما به قول انیشتین سه قدرت بر دنیا حکومت می کنه، ترس، حرص ، حماقت. متاسفانه ما تو امپراطوری حماقتیم. منتظر بودم جوابی بیاید که سکوت برقرار می شود و هیچکس چیزی نمی گوید.

۲- بعد ازظهر: از چند روز پیش به اصرار پدرم کلاس آموزش رانندگی ثبت نام کردم تا به قول خودش رانندگی رو به صورت اصولی یاد بگیرم که در واقع وقتی سوار ماشین میشم خیالش راحت باشد گواهینامه دارم. مربی آدم فرهنگی می نماید. همان روز اول کلی درباره فیلم و کتاب حرف زدیم. امروز بند کرده بود به تمدن سه هزار ساله ایران؛ ما ایرانی ها ۲۵۰۰سال فرهنگ مکتوب داریم و قس علی هذا. با هیجان های اینگونه حرف ها شروع می کند و نهایت می رسد به حمله اعراب به ایران: «اونا یه مشت وحشی بودن که کاری جز خوردن و جماع تو زندگی انجام نمی دادن، حالا فکر کن همچین آدمهایی فرهنگشون رو به زور به ما تحمیل کردن .... میگن سید، آخه کدوم سید؟ ... ( چیزهایی می گوید که از گفتنشان معذورم) بحث را یک جوری می برم سمت سینما و کتاب. در مورد بیماری های اجتماعی این روزهای مردم حرف می زدیم که رسیدیم به مرحوم شریعتی و اینکه به زعم او، دروغگویی بیش نیوده:« یه آدم دروغگو که با یک سری حرف های عوام فریبانه و پوپولیستی و با رنگ لعابی که به دین داد سر مردم ساده رو شیره مالید.» میگویم: «همیشه اینجوریه که حرف هایی رو می پذیریم و اونها رو راست می پنداریم که اعتقادات مارو تایید کنند نه اینکه اونها رو زیر سوال ببره. اینکه شما حرفها و اعتقادات مذهبی شریعتی رو قبول ندارید به منزله این نیست که ایشان دروغگو یا عوام فریب بودن.» « شریعتی رو ولش کن، داشتیم درمورد چه کتابی حرف می زدیم؟» می خندم و میگم : «طاعون»

۳- شب: شارژ باطری ساعتم تمام شده. منتظرم آقای ساعت ساز باطری را تعویض کند. با دوستش در مورد پیرمردی که سندش خانه اش را به دوستش داده که وام بگیرد و با عقب افتادن پرداخت قسط ها، بانک دارد خانه را ازش می گیرد حرف می زنند:« ولی شانسش گفته خونش روبه روی خونه آقای [...]. رفته پیشش گفته بانک داره خونمو ازم میگیره، کسی هم نمی تونه روی حرف آقای [...] حرف بزنه. اصن نمی دونم چرا واسه وام رفتن سند خونه این بنده خدارو گرو گذاشتن؟! می رفتن پیش همین آقای[...] که خودش تو کار نزول گرفتنه.» دوستش نهیب می زند که ول کن بابا. «شنیدی بانک سپه و صدا و سیما هم به جمع اختلاسگرا اضافه شدن؟» ساعت ساز می خنده و میگه: «آخه کی تو این مملکت پاک مونده؟ لابد [...] ؟ اونم معلوم نیس. گه زدن به مملکت و اسم خودشون رو گذاشتن شیعه. والا یهودی و مسیحیا باوجدان تر از اینان. شیعه ... شیعه فقط دکتر شریعتی بود که جلو ظالم وایساد و پاک زندگی کرد.»

۴- هنوز شب: توی تاکسی در حال برگشت به خانه ام. راننده تاکسی از نرخ مصوب کرایه، بیشتر می گیرد. من هم حوصله جر و بحث کردن رو ندارم. وقتی پیاده میشم راننده برای خداحافظی می گوید:« یا حق »


برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:29

صفحه بندی