ناگهان از درون آتش چهره ی ولدمورت که به صورت آتش بود بیرون آمد و جان پیچ ششم
هم نابود شد . ناگهان هری به زمین افتاد . باز با ولدمورت ارتباط برقرار کرده بود . زخمش
درد گرفت . هرمیون : هری ؟ چی میبینی ؟ هری : اون فهمیده . الان اسنیپ می خواد .
رون : کجاست . هری : میدونم ! میدونم کجاست .
هری و رون و هرمیون ، حرکت کردند . هاگوارتز ، در خطر بود ... همه جا جنگ بود . همه
درگیر بودند . که به جایی ک ولدمورت و اسنیپ بود رسیند . پشت در پنهان شدند .
ولدمورت : سورس ، تو خادم خوبی برای من بودی اما ... اون چوبدستی به من وفادار
نیست .
اسنیپ : اما ، سرورم ، این برای شما خوب کار میکنه شما فوق العاده عمل میکنید .
ولدمورت صدایش را بالا برد و گفت : اون فوق العادگی از منه نه از چوبدستی ! من
حس میکنم ک برام خوب کار نمیکنه . سورس ازت ممنونم تو به من وفادار بودی اما
تو اون شب دامبلدور رو کشتی و این چوب دستی به تو وفاداره نه من و من مجبورم که
و خطاب به مارش گفت : ناگینی ، بکش .
صدای دلخراشی اومد ، اسنیپ به زمین افتاد و ولدمورت رفت .
هری و رون و هرمیون به داخل رفتند .
اسنیپ به اشک هاش اشاره کردو گفت : بردار ... برش دار .
هری : هرمیون یه چیزی بده یه چیزی بده بریزم توش .
هرمیون یک بطری کوچک از جیبش در اورد و به هری داد .
هری اشک ها رو ریخت توی بطری .
اسنیپ : اینو ببر به قدح اندیشه .
هری سرشو تکون داد
اسنیپ : پاتر ! تو چشم های مادرت رو داری . و چشم هایش را بست ...
برچسب:
نویسنده: تايافا