خرید بک لینک
تا شب همه نگران این بودیم که چه جوری میتونیم وارد هاگوارتز بشیم .

بالاخره هوا تاریک شد .

همه خودمونو در هاگزمید ظاهر کردیم . که ناگهان صدای آژیر بلندی همه جا رو فرا گرفت .

همه به سمت یک مغازه رفتیم و در زیر میزها پنهان شدیم .

صدای فریاد یکی از مرگخوار ها به گوش رسید ک می گفت : هــــی ! پــاتـر ! گیر افتادی !

چهره های همه مضطرب بود .

بالاخره مرگخوارها از مغازه بیرون رفتند . صدای آژیر هنوز می اومد .

به طرف یک کافی شاپ رفتیم و یک پیرمرد سریع با عصبانیت همه ما را به داخل روانه کرد و

گفت : پاتر ! هیچ معلومه اینجا چی کار میکنی ؟ چی خیال کردی که پاتو اینجا گذاشتی ؟

هری : شما ؟ شما باید برادر پروفسور دامبلدور باشید نه ؟

- بله . من ابرفورث دامبلدور هستم . من میرم یکم واستون نوشیدنی و ساندویچ بیارم.

همه از این گفته استقبال کردند .

ناگهان دختری که روی تابلو بود دور تر دور تر شد و به جای او نویل ظاهر شد و ناگهان تابلو

کنار رفت . نویل هیجان زده یکی یکی ما رو بغل کرد و گفت : وای! نمی دونید چ قدر از

دیدنتون خوشحالم !

ما همه گفتیم : ما هم !

ابروفورث گفت : اگه میخواید بریدبه هاگوارتز باید بگم ک آقای لانگ باتم میتونه راهنمائیتون

کنه .

همه ما تشکر کردیم و با نویل به داخل راه مخفی رفتیم .

هری : اینجا توی نقشه ی غارتگر نبود !

نویل : ماجراش مفصله !

بالاخره رسیدیم .

نویل به جمعیتی که در اتاق ضروریات بودند گفت : باورتون نمیشه کیا رو واستون آوردم!

سیموس : کیا چیه ! امیدوارم دسر خوشمزه آورده باشی .

نویل ابروهاشو بالا انداخت و به ما اشاره کرد و ما وارد اتاق ضروریات شدیم ...




برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:28

صفحه بندی