ناگهان راف با حالتی وحشتزده گفت:هری اونجارو دابی
هری سرش را برگرداند و دابی رو دید سریع رفت پیشش و دید ازش خون میره
هری سریع جلوی زخم دابی رو گرفت
دابی همان طور که لبخند میزد گفت:دابی خیلی خوشحاله که پیش دوستاشه
هری گریه میکرد
دابی دوباره گفت:هری پاتر و دار فانی رو وداع گفت
هری بیشتر از پیش گریه میکرد همه بچه ها نیز گریه میکردند
که هری گفتکمیخوام دغنش کنم بدون کمک سحر و جادو
بقیه نیز گفتند:ما هم کمکت میکنیم
پس از آن که به ویلای صدفی رسیدند
سیز گفت:هری باید بریم گرینگوتز
همه با تعجب به سیز نگاه کردند
او گفت:میدونین چرا؟؟؟بلاتریکس وقتی شمشیرو تودستمون دید وحشت کرد و دائما میگغت چه چیز دیگه از صندوقم برداشتین؟؟به نظر من یه جان پیچ هم توی صندوقشه نه گریپهوک؟؟
گریپهوک که از شنیدن ناگهانی اسم خودش متعج شده بود برگشت و گفت:من نمیتونم محتویات صندوق دیگران رو به شما بگم
هری گغت:در ازای اینکار چی میخوای؟؟طلا؟؟من مقدار زیادی طلا دارم
جن:طلا به دردم نمیخوره من اون شمشیرو میخوام
هری:گفت باشه جان پیچ در ازای شمشیر
بچه ها به اتاق خوابشون برگشتند
هرمیون گفت:هری میدونی داری چیکار میکنی؟؟بدون شمشیر چه جوری جان پیچا رو نابود کنیم؟؟
هری:هنوز به اونش فکر نکردم
برچسب:
نویسنده: تايافا