خرید بک لینک
هری : فکر خوبیه .

هرمیون : اول منو رونو و هری و جسی میریم . شما همون حوالی باشید .

همه موافقتشونو اعلام کردند .

هری و رونو هرمیونو جسی در جنگل پیش میرفتند تا در جای مناسب خودشونو غیب و ظاهر

کنند . اما ناگهان صدایی اومد . همه چوبدستیاشونو بیرون کشیدند .

مرد نقاب داری گفت : گیر افتادی پاتـــــــر !

سریع دویدیم اما طولی نکشید که محاصرمون کردند .

بقیه ی بچه ها هم با نقاب دارای دیگه به اونجا اومدن .

و چندی بعد در کنار امارت اربابی مالفوی بودند .

بلاتریکس : خوشحالم که می بینمت پاتر !

همه ی دخترا رو بستند و پسر ها رو به زیرزمین بردند . اونجا لونا و اولیوندر و گریپهوک زندانی

شده بودند .

رون : هری یه فکری کن .

همینطوری که رون حرف می زد صدای جیغه سیز و جسی اومد .

هری به دیوار کوبید و گفت : نمیدونم ...

فرد : باید یه راهی پیدا کنیم بریم بالا . و صدای جیغ دخترا حرف های فرد رو همراهی کرد.

هری : الوهومورا

رون : با این وردا باز نمیشه .

ناگهان صدای پایی اومد . دم باریک در آستانه ی در ظاهر شد .

هری و رون خودشونو پشت دیوار پنهان کردند .

و رون او را با وردی نقش زمین کرد .

به بالا رفتند .

هری : ولشون کنید .

نارسیسا مالفوی : پاتر . تو چ جوری اومدی بالا ؟

هری توجهی نکرد .

و بلاتریکس وردی رو به سمت جسی فرستاد و جس از درد فریاد کشید . و بلا داد زد : طلسم

شکنجه گر و قهقهه سر داد .

بلاتریکس هرمیون رو بلند کرد و قطعه ی شیشه را روی گردنش گذاشت .

ناگهان صدای لوستر اومد که از هم باز میشد .

همه ی حواس ها به لوستر بود که دابی روی آن نشسته بود .

هری : دابی !

و ناگهان لوستر به پائین افتاد همه دسته همدیگر را گرفتند تا غیب شوند که خنجری به سمت

دابی روانه شد .

چند لحظه بعد در نزدیکی ویلای صدفی بودند .

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:28

صفحه بندی