خرید بک لینک

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی برزانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گلها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلندشد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دخترجوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله های اتوبوس پايين می رفت ووارد قبرستان كوچك شهر می شد



برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:26

صفحه بندی