خرید بک لینک

تقدیم شده به عنوان ی هدیه، پیش از دیدنش ، ب نیمه گمشده عزیزم هرجا که هست :


تو را دعوت می کنم ،

در یک عصر تابستانی دلپذیر ، به خلوتی صمیمانه

تو را دعوت می کنم...

آری ، دعوتت خواهم کرد ،

برای آنکه رو به رویم بنشینی و خوب به چشمانم نگاه کنی ...

زیرا می دانم

می توانی ستارگان و آسمان را در چشمانم تماشا کنی


تو را به صرف ِ چای و کیک دعوت می کنم

آنگاه که سخن میگویم

شوقی از زیر پوستت آرام آرام برخیزد ...

و شدت گیرد مدام

چراکه همنوایی شادمانه گنجشکان و سرود آب های جهان و میوه ها و درختان و هوا در آمیخته با صدایم را عمیقا میشنوی

آری...

آنگاه تو را به همسُرایی با خویش دعوت خواهم کرد ..


ای عزیزم ... تورا دعوت می کنم ....

به صرف ِ چشیدن نفس هایم

قطره قطره ... اما به تمامی

آنگاه که پس از آن دریابی

در تنت،... درست زیر استخوان هایت ،

جوانه های بهاری به سرعت می رویند ...

و به یکباره در یابی : ...آه ... بوی بهار گرفته ام


تو را دعوت می کنم که آهسته آهسته با جنونت مرا برهنه کنی

آنگاه که کم تر بیابی و تو کم کم دیوانه تر می شوی ...

دلت بخواهد مرا از پوست ،... مرا از از استخوان هم برهنه کنی


تو را دعوت می کنم ای عزیزم ...

به آغوشم ...

آنگاه که پیشانی ات را بر سینه ام میگذاری

سجود را متواضعانه درک کنی ، و در یابی این قبله ِ گاه ابدیت را ...


تو را دعوت می کنم

آن هم در یک عصر تابستانی دلپذیر

دعوتت می کنم ... با دستانت دستان مرا بگیری

گرمایش که بر دلت بنشیند

آنگاه قدمت ِ حضورت را در من بیابی

چه خیابان ها را با تو قدم زده ام

چ روزها ک دسته خیالت را گرفته و به واقعیت آوردم

و رنگ های نقاشی ام ، ظریفانه... مثه نفس هایم همیشه بوی تو را داشته اند

از پس این قدمت هزار ساله ی حضورت

تو...

بار دیگر تازه تر

و تازه تر

و تازه تر و ناب تر

خویش ... را در من بیابی ، ببینی ...همواره بچشی و لمس کنی ...


نوشته شده توسط: دخترک - 8 تیرماه 1392 - ساعت 2 شب

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:26

صفحه بندی