با" یکی هست که هرشب واسه اون می نویسم و اون خوابه"...
با "جز تویی" ک حسابی ترنم نسیم پاییز رو داشت
با رگ خوابه این دل ک همیشه دسته تو بود... " خوشبختانه حالا به دلیل مشکلات ارتباطی و قطعی اتصال دیگه دستت نیست
با "خدا رو چی دیدی ...شاید باتو باشم " ... "
با بزن زیره گریه ها ... با شهزاده ی قصه ی ک تو گوشم همگام با قدم هام زمزمه میشد
آخخخخخ ک این هارمونی دل با پادشاه فصل ها ... عشق و جون و روحت و معشوق و طبیعت و تموم عاشقا و آواز خونا ...چقد شدت و حضور عشق رو بالا میبرد
گویی همه در هارمونی عشق می رقصیدن ...و من گنجشک ها رو بیش از آنچه همه میپنداریم عاشق میدیدم ... بیش از قناری .... و من سرود درخت ها رو ... و نور و گرمای ملایم آفتاب رو میچشیدم و مثه پیاله ی می سر میکشیدم ... و از مستی نپرسید ... از قدم هایی که با دل بود با عشق بود و گاه با باران همراه میشد ...
پاییز هم اومد با بوی عمیق و جون داره " امید"...
پاییز دردهامو از بین نبرد ، حتی محوشون نکرد... میان دردها بودم میان دردهایی که ذره ذره حملشان می کردم پاییز آمد و من با درد می رقصیدم ... به عشق... به مهر...به امید ...فقط به بوی امید ...بی تصویری و تصوری از آینده
پاییز بوی ادکلن ورساچ بنفش میداد ... و من حتی از عطر خودم هم مست میشدم ...
حرمت ها زیاد شکسته شده بود اما هنوز باقی بودم ...هنوز اونقد مونده بود که بشه همه چی و همه چی رو زیبا دید ... هنوز از عطره جوانی و شور و امید مانده بود ...
آری قطره هایی هنوز در جانم مانده بود و من بی خیال پس اندازه آن برای فردا با آن قطره ها مانده در جانم می رقصیدم و عاشق بودم و شاد بودم ...حتی میان دردها ...شاد بودم با امید ...
دلشکسته بودم ... اما هنوز دلمرده نشده بودم
دلشکسته و خسته بودم اما هنوز"امید" در عشق می درخشید و من از عشق نا امید نشده بودم
دلشکسته بودم و داغون از روزهایی که گذرانده بودم اما هنوز عشق مقدس زندگیم بود .. بی آنکه ازم بپرسی میتوانستی شاهد باشی ... عشق سروره زندگیم بود ...
بی خیال تجربه های استادانه تان از عشق...بی خیال ... بی خیال ...
بی خیال فرمول هایتان...هرچند دلانه...هرچند عاشقانه ...بی خیال فرمول هایتان ...
آن ها را برای خویش عملی سازید.... بی خیال ک پیره راه چی میگه....
فعلا به هیچ کدامتان احتیاجی ندارم ... و حال که عشق در خانه دل نیست...میتوانم خدارا هزاران بار سپاس بگویم که در این دل نیست ، چیزی را که خواستار موعظه آنید...
بی خیال که سر من به قول شما باده غرور دارد و هنوز در هوا سر به هواست
بیخیال که من خالصان جهان را با دل دیدم
همان هایی که در سراسر زندگیشان تنها به دل گوش سپردن ... به دل تنها گوش دادن و صدایی دیگر نشنیدن ...
بیخیال که روزگاری اگر مریدی هم پیری داشت از سره باورهایشان به داشتن پیری و از سره تقلیدشان از رفته گان این راه نبود ...
که غیره از این خود بی حرمتی به جوشش عشق است ...بی حرمتی به آمدن عشق است...که عشق از مُد شد ه های امروزه پاک است ...
عشق در جهانی زیست می کند ...تهی از کلمات ما...تهی از دلق ها و نقاب های ظریف و مردم پسند و فرقه پسند ما ... تهی از وجدان پسندهای ما...
عشق در دل هایی زیست می کند که تاب و توان آنچه را که انتظار نیست داشته باشد... تاب شدنه وجهی از عشق که در تاریخ تا به حال نیامده را داشته باشد... عشق را اینگونه تمایل هاست ...
اما می آید حتی در ذهن های بسته و می رود سراغ پست ترین واعظ شهر ...می رود اما حتی سراغ آنان که نه تنها خویش دَگم هستن ک دیگران را چون خویش می کنند... می رود عشق و آید و به هرکسی سر میزند... و به انتظار گشوده شدن دل ها می ماند...
زهی خیال باطل آن هنگام ک عاشق می شویم سرمان می رود هوا که گویا چیزی ب عشق می افزاییم و عشق ممنون ما باشد
عشق را اگر دیدیم کاره ما چه خواهد بود ...جز سپاس ...
جز به خاک افتادن ...

برچسب:
نویسنده: تايافا