زن جلوی میزتوالت نشسته .زیرلب آوازمیخونه وبشکن میزنه...لباس زیری که سینابراش خریده روتصورمیکنه وبه اینکه کدوم لاکو باهاش ست کنه....تودلش قربون صدقه سینامیره! عقربه های ساعت رو 6.45دقیقه وایمیستن.وساعت شروع میکنه به زنگ زدن....مرد دستشودرازمیکنه وخاموشش میکنه ،به زحمت چشاشوبازمیکنه وزن رومیبینه.لبه تخت میشینه جفت آرنجاشومیذاره روپاهاشو انگشتای دستشوحلقه میکنه دورسرش ومحکم فشارمیده...نگاش به لبه چوبی تخته ؛باخودش فکرمیکنه که خیلی زوداین تختوباید بسوزونه ویه تخت فلزی تک نفره بذاره جاش.بوی سوخت ..دود..وتموم شدن آرومش میکنه ...."زن:علی ظهرنیستماخونه خاله شهری میرم"مردبلندمیشه میره کنار زن ازبین لاکا یه رنگ صورتی روشن برمیداره ..."مرد:این رنگ باهاش ست میشه..."
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 17:36