خرید بک لینک

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .

آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم


مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره


زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم


مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم


زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت

مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه

نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد

موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد .

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت

رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .

پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با

ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و

خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:22

صفحه بندی