درست جایی که باید مزه مزه اش میکردم ،هضمش کردم.تلخ شد... نمیخواستم تکرارشود.ضربه وحشیانه ای بودکه میزد ومی آمد ومن خسته تراز آن بودم که تاب بیاورم.بایدنفس نفس می زدم وتقلامیکردم.اما این هراس برای من سخت تمام می شد....آدم ها که خودرابشناسند لابدمی دانند کجاها باید همه چیز رابگذارند وبروند.که ماندن گاهی همه آن چیزی است که تومیخواهی اماهمیشه یک اگری هست .اگری که نقطه میگذاردپایان قصه هایت...حالا نقطه ام راگذاشته ام .هنوزشروع نشده بود که تمام شد .درست جایی که باید مزه مزه اش میکردم ...
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 17:36