نشسته ام مثلا مقاله ای که استاد داده است برای تصحیح را می خوانم و تایپ می کنم...بی هوا بعد از مدت ها به گاری کوپر سر می زنم...امروز دلم از صبح یک جوری شده است... از آن روزهای خوب است که نمیخواهم تمام شود...دانشگاه رفته ام و ساعتی روی نیمکت نشسته ام و به یاد هر دوستی که افتادم خبرش را گرفتم...خوب بودند و انگار همه شان پر از حسهای خوب بودند!
امروز دوباره نشسته ام به نوشتن...یادم آمده خیلی کارها در دنیا هست که دوست داشتم انجامشان دهم...دلم موسیقی می خواست و موسیقی وبلاگ "در آستانه" پس زمینه ی نوشته هایم است...یادم آمد رویاهایم را فراموش کرده ام...نیاز است جایی یادداشت شوند...جایی که هر وقت بی حوصله شدم و دور شدم مرا بکشاند سمتشان...
البته میدانم!...همه اش به خاطر دوستی است که امشب مهمانش هستم...دوست رویاهایم!...از صبح فکر می کردم با هم از چه چیزی حرف بزنیم...یادم آمد روزهایی که خیال پولدار شدن و ساختن چیزهای نو و افتخار نوه هایمان شدن در پیری! خیلی جدی تر از این روزها بود، روزهای خوبی بودند...
.باید همه آهنگ های گوشی ام را عوض کنم!
برچسب:
نویسنده: تايافا