خرید بک لینک
سلامی دوباره...

امروزبلاخره کنکورم ختم بخیرشد...پارسال ک میخواستم کنکوربدم خیلی ریلکس بودم

اما امسال...

سرشارازاسترس...

وای خدا روشکرکه هرطوربودگذشت

صبح خیلی حالم جانبود...با اژانس رفتم

خداروشکر جو امسال خیلی بهترازسال قبل بود انگارباورم شدواقعاجلسه کنکوره

پارسال ازگرمای زیادحالم ریخت بهم امسال ازینکه مستقیمابادکولربهم میخورد

ارامشموسرجلسه حفظ کردم

درسای عمومی روزدم پاشدم رفتم ی اب زدم ب صورتموحالم جا امد ضدرسای اختصاصیمم تا 11و45 طول کشید

دیگه حوصله نداشتم بمونم

اومدم بیرون منتظره میناوساجده

همینطوریکه هندزفری توگوشم بودو اهنگ تتلو روگوش میدادم ب اتفاق متوجه حضور ( ع.ر) شدم

که بدجور منومیپایید منم خودموزدم ب اون راه که اصلاندیدم

پیش خودم گفتم اگه بفهمه ک من دیدمش دیگه ولکن مانیست

ب ساجده گفتم بزن بریم پیاده گفت گرمه گفتم من میخام برم دوس داشتی بیا

خلاصه نصف راه روپیاده رفتیم ک دیدم گرفت کنارم ماشینو نمیدونم چی گفتوردشد

منم مثل همیشه بی اهمیت

پسرخالم اومددنبالمون واومدیم خونه

ی نفس راحت کشیدمااااا

ب محض روشن کردن گوشی اس پشت اس که سحرکنکوروچیکارکردی دوست ..فامیل...اشنا...

داشتم ب یکی ازاین اقوام میگفتم واسم دعاکن که تست هایی ک زدموفکرمیکردم درسته واقعادرست باشه گفت

دعادیگه تاثیرنداره ازین ب بعدهراتفاقی بیافته مصلحتت توش بوده انگارحرفش ب دلم نشست ی جوراایی گفتم واقعاهمینه

اما بچه هادعاکنیدشما ک مصلحتم خوب رقم خورده باشه....

این روزا بدجورتوی خودم گمم

دعام کنید


برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:21

صفحه بندی