امروز میتونست باوجودروزه خوبی که بودبهترم باشه
اما دل لامذهب من به هیچ چیز رضانیست...
خیلی دلم گرفته بود خیلی...اماناراحتیاموزیرنقاب خندونم پنهان کردم
گفتم خندیدم تاغم هامویادم بره ...تابه قول معروف دلی ازعذادربیارم
نمیدونم چرابه هیچی دیگه ذوق ندارم
خدایاخودت کمکم کن ...صبربده این غم داره منو ازپا درمیاره
حتی برای دردودل کردنم
ادم پیچیده ولی درعین حال صادق عجیب بودبرخوردباهمچین اجتماعی
اخرشم ازم ناراحت شدن
هیچوقت دوست نداشتم ک حتی یدونه مورچه ازم ناراحت باشه
ولی خوب چاره ای نبود نمیتونم باخودم کناربیام
اشیل خیلی بانمک بود وفاداری ی سگ روتوی چشماش میشه دید اینوتجربه کردم جدااااا
درکل ببخشید
برچسب:
نویسنده: تايافا