همون نیمه شعبان میخواستیم از خیابون رد شیم! دیدم یه عالمه موتوری دارن میان سمتمون! صبرکردیم تا همشون رد شن بعد ما بریم اونطرف! بعد دقیقا آخرین موتوری که داشت میومد من داشتم نگاهش میکردم! همون لحظه که داشت از جلومون رد میشد دستشو آورد بالا و یه چیز پاشید تو صورتم!!!!
یعنی سکته کردم اون لحظه! یه آن فکر کردم آب تو دهنش بوده و همشو تفکرده تو صورتم و از تصورشم حالت تهوع گرفتم! بعد گفتم نکنه اسید پاشیده به صورتم!!!؟؟؟ دیدم نه، هیچ درد و سوزشی حس نمیکنم! یعنی همین این فکرا تو یکی دو ثانیه از ذهنم گذشت! تو دهنمم پاشیده بود فرصت نشد دهنمو باز کنم فحش بدم بهش! رو صورتمم پر بود نمیتونستم چشمامو باز کنم!
در همون حال با چشمای بسته رومو کردم به اون طرفی که درسا وایساده بود، صدای خنده شو شنیدم ! یه دست کشیدم به صورتم و چشمامو باز کردم دیدم کف دستم سفیده :-| بلی! اون آقای نسبتا محترم یه عالمه برف شادی پاشیده بود تو صورتم! درسا میخندید میگفت مث بابانوئل شدی :))))
برچسب:
نویسنده: تايافا