خرید بک لینک

پنجشنبه صبح با خودزنی فراوان بیدار شدم! ساعت 10 وقت آرایشگاه داشتم! دیگه سریع رفتم و یه صفایی به صورتم دادم و برگشتم خونه! با ل.ت هم هماهنگ کردم که ساعت 6:30 حاضر باشه بریم دنبالش و از اونور بریم تالار

دیگه مامانیم لباسمو تکمیل کرد و موهامو پیچید و منم وسایلمو آماده کردم. آرایش نمودم! و خوشجل موشجل لباسمو پوشیدم و با پدر راهی شدیم! خیلی ذوق داشتم. چون مری دوست 17 ساله ی منه! قدیمی ترین دوستم! و چون خواهر نداره ماها براش مث خواهر میمونیم!

تو عمرم تو هیچ عروسی ای اینقدر نرقصیده بودم یعنی! خفه کردیم خودمونُ ! 4 تا از دوستا بودیم که اون وسط جیغ و کل و دست و .... اوف.... خیس عرق شدیم هممون! مری هم میومد وسط نمیذاشتیم بشینه! خیلی عروس خوشگل و باحالی شده بود! اون اول تا مارو دید یهو برگشت به داماد گفت نمیخوای بری بیرون؟! من میخوام برم پیش دوستام بشینم :))) یعنی هلاک اون عشق و علاقه شدم من :پی

دیگه تعدادی هم عکس انداختیم با بچه ها و خیلی خوش گذشت در حد خفه شدن! بازم خدارو شکر کسی نبود عروسی رو زهرمارم کنه! واسه خودمون گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت 11 گذشته بود برگشتیم خونه. همه چیز عالی بود! ایشالا که خوشبخت بشن!


پی نوشت: آبجی هدیه! عروسی داداش بزرگه شما هم مبارک! :)

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 17:36

صفحه بندی