سلام! من از سفر برگشتم :))
شنبه صبح بود که ما رفتیم سمت اصفهان. این چندوقته خیلی از نظر روحی داغون بودم و مامانم پیشنهاد داد که این مسافرت مجردی خیلی برام مفیده و خوش میگذره بهم ! منم که از خدا خواسته!
تقریبا هر روز میرفتیم بیرون با درسا. هوا خیلی افتضاح بود و فقط یکی دو روز صبح رفتیم بیرون. بقیه روزا ساعت 7 عصر به بعد میرفتیم و دیگه برگشتمون با خدا بود! 11،12 شب برمیگشتیم خونه :دی
نیمه شعبان خییییییییییلی شلوغ بود همه جا. ما معمولا تو این روزا - نیمه و شعبان و مبعث و همچین روزایی - تو تهران میریم بیرون و چرخ میزنیم. ممکنه یه کم تو ترافیک بمونیم ، اما هیچوقت اینقدر اذیت نمیشیم. اون شب یه عااااااااااااالمه موتوری ریخته بودن و عربده کشی و سر و صدا و ترسوندن مردم کارشون بود! ما دیگه رسما به شکر خوردن افتادیم! میخواستیم برگردیم خونه، نه تاکسی بود نه اتوبوس! دیگه از دروازه شیراز تا میدون فیض مجبور شدیم پیاده بریم :(
ماحصل این چند روز گشت زدن ما، چندتا لاک خوشگل بود :)) یه بنفش مات، یه صورتی ملوس! یه زرد جوجه ای واسه میسیز! و یه پودر براق مشکی برای تزیین روی ناخن :)) یه مغازه بود که فقط لاک داشت! دور تا دور هرچی چرخ میزدی رنگ و وارنگ لاک بود اصن آدم از خود بی خود میشد!! :)
شب آخر هم رفتیم بیرون شام خوردیم! تا 12 اونجا بودیم! کلی گفتیم و خندیدیم. چشم بعضیا روشن! اگه بود مطمئنا این سفر هم مثل سفرای دیگه زهرمارم میکرد. همون بهتر که نیست! والا :پی
دیگه .... اوم.... چقدر خندیدیم تو این چند روز بماند! یه سری تو خیابون داشتیم میرفتیم، درسا یهو گفت خدایا یه پسر خوشگل و خوشتیپ و پولدار بفرست برامون دیگه! یعنی یه دقیقه هنوز نگذشته بود یه جنسیس کوپه قرمز کنارمون وایساد :دی یعنی من دیگه نمیتونستم نیشمو جمع کنم! میگفتم از خدا یه چیز دیگه میخواستی :)) خلاصه این بنده خدای چشم آبی دوتا چهارراه هی اومد و التماس کرد و ما هم جفتک پرونی کردیم به بختمون و یارو رو فرستادیم رفت! :)) شده بود سوژه اصن!
یه شبم رفتیم شهربازی با دوست درسا و دوستاش! خیلی یخ و یبس بودن :-| موقع جدا شدن هم فقط یکیشون اومد و خداحافظی کرد و گفت اگه حرفی زدیم یا شوخی کردیم ناراحت شدین، عذر میخوام!!! میخواستم بگم تو اصن با ما حرف زدی که حالا اومدی عذرخواهی؟! رفتیم بشقاب پرنده سوار شدیم. وااااااااای اصن دل و روده مون تودهنمون بود. اول من و نسی نشسته بودیم. پشت سرمون درسا و دوستش. پشت سر اونا هم یه دختر و پسر دیگه از جمعمون. بعد دگه خیلی تند شد همه جیــــــــــغ و خنده و اینا! من محکم خودمو گرفته بودم از دستگاه پرت نشم بیرون! یهو روسریم از سرم دراومد!!! خنده ام هم گرفته بود نمیدونستم چیکار کنم. یهو پسره از عقب داد زد ای وااااااای اسلام به خطر افتاد! آقا دستگاه رو نگه دار :)) من دیدم اوضاع خیطه دستمو ول کردم روسریم رو بکشم رو سرم، یهو گفت حالا ول کن اسلامو! خودتو بگیر الان میفتی بیرون :دی
در کل اون چند روز که اصفهان بودیم خوش گذشت تقریبا. شبا تا صبح بیدار بودیم و پای ماه.پاره و یو.تیوب! صبح میخوابیدیم تا ظهر! بعد از ناهارم یه چرت میزدیم و عصر میرفتیم بیرون! ته خرید کردنمون هم همون چندتا لاک بود و خوراکیجات! ولاغیر! چهارشنبه ظهر هم حرکت کردیم سمت تهران. چون پنجشنبه عروسی دعوت بودم :)
پست بعدی ، عروسی!
برچسب:
نویسنده: تايافا