این هفته هفته سختی بود برام! یه روز که خونه دوستم یه کم پروژه مون رو انجام دادیم و مقاله ترجمه کردیم! یه صبح تا بعدازظهرم که با پری رفتیم دنبال شرکت بیمه واسه تکمیل اطلاعاتمون برای یه پروژه دیگه! یه روزم که با نسی رفتیم خرید و دندون پزشکی! یه روزم که با میسیز بیرون بودم! یعنی این هفته اینقدر راه رفتم رسما پاهام داغون بود دیگه!
خدارو شکر امروز یکی دیگه از پروژه هامم تمومه و میفرستیم واسه استاد و یه بار چند تنی از دوشم برداشته میشه. فقط میمونه 2تای دیگه که واسه اونا تا 15 تیر وقت دارم. بیشتر کارش هم انجام شده تقریبا. کارهای نهایی مونده و یه تحلیل کیس. تموم میشه به امید خدا
فردا مسافرم. با نسی داریم میریم اصفهان پیش درسا. اون طفلکم از تنهایی داره کپک میزنه تو خونه! میرم که از تو کپک درش بیارم :دی بعد اینکه .... احتمالا سه شنبه یا چهارشنبه برمیگردیم و پنجشنبه هم که عروسی دوستمه و حسابی قراره بترکونیم :))
دیروز ساعت حدودا 7:30 دوستم ل.ت زنگید و قبل از اینکه حالشو بپرسم با جیــــــــــــــغ گفت من حوصله ام سررفته پاشو بریم بیرون! هی میومدم حرف بزنم تند تند این جمله رو تکرار میکرد پاشو بریم بیرون پاشو بریم بیرون :)) بچه ام زاد درس خونده بود و خون به مغزش نمیرسید :پی اما دیگه دیر بود و کنسلش کردیم افتاد واسه یه روز دیگه! آخه تا میرفتیم و برگشتیم شب میشد...
یه بنده خدایی با شب بیرون بودن من مشکل داشت! اینقدر در گوشم خونده بود که دیگه اگه هوا تاریک میشد و من بیرون بودم، زهره ترک میشدم از ترس! در حالیکه قبل از آشنایی با اون، وقتی دبیرستان بودم یه وقتایی تا 8 شب کلاس زبان بودم و خیلی شجاع بودم و شبم تنها برمیگشتم خونه! اصن خیلی ضعیفم کرده بود.... بگذریم!
لباسم تقریبا آماده شده :)) دیروز پرو کردمش! خیلی خوچکله! اینخده ذوق دارم که خدا میدونه. آخه عروسی قدیمی رین دوستمه. از اول ابتدایی با هم دوست هستیم :) فقط نمیدونم موهامو چیکار کنم :-| از بس که موهام سنگینن و بد حالت میگیرن همیشه دیوونه ام میکنن!
چقدر بدم میاد از اینجا. همه بچه های قدیمی رفتن، خیلی خلوت شده. خیلی هم دیگه نمینویسن! فاطیما ... پریا ... مریم ... سانا .... پیچک :-| اصن دوس ندارم اینجارو این شکلی!
پی نوشت: پستم خیلی خاله زنکی شد! خودممیدونم :پی
برچسب:
نویسنده: تايافا