خرید بک لینک

امروز یه روز هیجان انگیز و غیرمنتظره بود! اولین قرار وبلاگی من، همونطور که تو پست قبلی گفتم، با کسی که صداشو نشنیده بودم حتی! خیلی جالبناک بود!

صبح بلند شدم و تند تند حاضر شدم خیلی برام مهم بود که مث همیشه سرموقع برسم، خصوصا که این اولین دیدارمون بود! اما بخت متاسفانه باهام یار نبود و اون دوست عزیزمون 5 دقیقه زودتر رسید و منم 5دقیقه دیر کردم! این شد که اوشون مجبور شد 10 مین بیرون مترو منتظرم بمونه تا من برسم با کمال شرمندگی! روم به دیفال!

بعد هیچی دیگه. تند تند رفتم از مترو ولیعصر بیرون و کنار ورودی ایستادم! چشم چرخوندم اما ندیدمش! بعد زنگیدم بهش که جواب داد واسه اولین بار صداشو شنیدم! که گفت من سمت چپ خروجی وایسادم! حالا از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، اینخده هول بودم وقتی جلو مترو بودم دو ساعت داشتم فکر میکردم چپ کدوم ورمیشه! مث خنگا ! یه کم دور خودم چرخیدم! آخر رفتم یه وری و یه خانـــــــــــــومی رو دیدم که داره با گوشی میحرفه و لبخند میزنه! بلی! سوژه پیدا شد!

بذارید ازذهنیتم بگم قبل از دیدنش! به خودش گفتم البته. فکر میکردم یه دختر یه کم تپل ببینم، و البته شبیه عکساش طبیعتا ! و خیلی شیطون و نی نی گونه! با یه تیپ خفن! (اینو واقعا نمیدونم چرا!) امـــــــــا .... دخملمون فرق داشت کاملا! خـــــــــــــیلی خانوم بود! تا همو دیدیم رفتیم جلو و روبوسی و اینا بعد تازه اونموقع اون چشــــــــــــماش منو گرفت! چشمای خوشگل و جذابی داشت!اصن با عسکاش خیلی فرق داشت! ناز تر و خانوم تر بود یه عالمه

دیگه قدم زدیم تا فرانسه و حرفیدیم راجب درس و دانشگاه و کار و .... حالا یه چیزجالب بگم از تو کافه فرانسه! شماره گرفتیم و وایسادیم تا نوبتمون شه! بعد که آقاهه شماره رو خوند بهش گفتم بیا ببینم از کدوم مدل میخوری؟! بعد اومد یه نگاهی به یخچال انداخت! گفت دوتا از این! یکی از این! یکی هم از اون رولت خب من اول فکر کردم داره شوخی میکنه! اما دیدم وایساده و هی اشاره میکنه به اون شیرینی ها! (البته کوشولو بودنا!) خب من طبیعتا اون موقع به روم نیاوردم، اما واقعــــــــــا شگفت زده شدم از این دختر که یه همچین قابلیت های کشف نشده ای داره! من خودم همیشه یه دونه از اون شیرینی گنده هاش سفارش میدم و همیشه هم آخرشو به زور میخورم! امروز دیدم یه پایه همرامه، منم 2تا شیرینی کوشولوتر سفارش دادم که البته آقای گیج پشت پیشخون، 3تا گذاشت!

دیگه رفتیم وایسادیم به خوردن و اون از خاطراتش گفت که بار با یکی از بچه های وب رفته بوده همونجا و به قول معروف تا مغزشون کیک و شیرینی خورده بودن کلی خندیدیم و حرف زدیم! از آجیش گفت که امروز کارنامه میگیره و استرس داشت بخاطرش! اون چند دقیقه خلاصه از همه چی حرفیدیم و با کیک هامون مشغول بدم! یعنی خامه داشت از چشم و گوشم میزد بیرون

بعد یهو دیدم یه آقای جوون بلـــندی کنارمون وایساده با یه کتاب! گفت من نویسنده این کتابم و خودم اومدم بین مردم چندتا بفروشمو بازخور بگیرم ازشون میشه کتابو نگاه کنید؟! خب اگه سمت من بود طبیعتا مث همیشه میگفتم نه ممنون! اما میسیز کتاب رو گرفت و یه کم ورق زد و نگاه کرد و گفت من اینو میخوام! بعد آقاهه میخواست کتاب رو امضا کنه، گفت فامیلی شریفتون؟! میسیزم برگشت با یه خنده باحال رو به من گفت فامیلی شریفتون؟! منم که کلا اصلا تو فضا بودم اون موقع! هنگ کردم چند لحظه! داشتم پیش خودم تجزیه تحلیل میکردم که فامیلی منُ میخواد چیکار؟! که یهو برگشت به آقاهه گفت بنویسین برای لوتوس بعد دیگه قیافه من دیدنی بود اون لحظه! از هجوم حس های مختلف تعجب و شادی و خجالت! خلاصه اوشون کتاب رو امضا کردن به اسم خودشون و میسیز گلمم به عنوان یادگاری دادش به من دیگه بماند من چقدر شرمنده شدم اونجا!

بعد از کافه فرانسه، قرار شد بریم چندتا بیمارستان برای طرح میسیز سوال کنیم. رفتیم فارابی و روزبه و قلب و شریعتی! هر کدوم یه مدل و یه ادا اطفار! میسیز که از اتاق سوپروایزر میومد بیرون قیافه اش آویزون بود! به نتیجه خاصی نرسیدیم امروز. تو بیمارستان روزبه آقاهه میخواست بهمون بگه آزمایشگاه کدم سمته! گفت برین سمت چپ، یه کم جلوتر پله ها به سمت بالاس! اما شما نرین بالا! چند قدم جلوتر که پله ها میره پایین، اونو برین پایین! یعنی مرده بودیم از خنده!

دیگه از شریعتی هم که ناامید شدیم، یه آبمیوه گرفتیم و قدم زنون اومدیم پایین! رفتیم تو یه مغازه لباس فروشی زنونه! بعد یه عالمه تاپ و پیراهن های جینگیل خوشگل داشت میسیز این پیراهن هارو میدید میگفت اینا خوبه واسه این که تو خونه خودت بپوشی! برگشتنه هم یه سری بهش گفت دیگه ماه رمضون نزدیکه و باید نم نم آماده بشی یهو گفت خب من لباس چی بپوشم؟!؟!

دیگه رفتیم مترو و تا دروازه دولت با هم بودیم. اون باید میرفت سر کار و منم که برگشتم خونه. روز خوبی داشتم باهاش. پاش خیلی درد میکرد من همش ناراحت بودم خدا کنه امروز زیاد کار نداشته بوده باشه (فعل منو نیگا!) یه کم استراحت کنه! من که میدونستم قراره بگردیم، با کتونی رفته بودم که راحت باشم :))) در کل روز خوبی بود. واسه من که آدم خجالتی و دیرجوشی هستم، تجربه باحالی بود. خب من زیاد نمیتونم معمولا با کسایی که نمیشناسم خوب مَچ بشم! با بعضی کسایی هم که میشناسم حتی! حالا اینو دیگه میسیز باید بگه چقدر من امروز آدم گند اخلاق یا خوش اخلاقی بودم!البته خیلی سعی کردما

عزیــــــــــــــزم،میسیز مهربون، خیلی خوشحالیدم دیدمت! روز عالی ای بود واقعا! دوس دارم توام بگی از ذهنیتت نسبت بهم! بگو چقدر من دختر خوبی بودم !!! ایشالا بازم قسمت شه ببینمت!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 17:36

صفحه بندی