خرید بک لینک
Happy Birthday I

شب تولدمِ و من ساحل بودمـ ... خُدایا شُکرت...اردیبهشت بود بهت گفتم شبِ تولدم فقط ی هدیه میخوامـ اونم اینکه دوباره مستر مالِ خودم بشه،تا ابد داشته باشمش،سالم باشه همین...

الان مستر مالِ منه اما من از فردای خودم و پسرک خبر ندارمـ میترسم خیلی...

این بغضِ لعنتی بدجور عذابم میده...

تولدم ۵تیرِ ولی قرار بود من و مستر امروز گُلِ یخ باشیم که نشد... اصلا نشد حتی ی ثانیه صداشُ بشنوم حتی نشد ی ثانیه ببینمش...

اینا برام بهترین کادو بود ولی فقط سکوت میکنم خدایا شکرت که سالمه... دیشب عذرخواهی کرد که نتونستم کادو تولدتُ اون چیزی که دوس داشتی بدمـ!! حالا نمیدونم من چی رو دوس دارمـ من اصلا از اون انتظاری ندارمـ ولی نشد...خودش گفت گلِ یخ... گفتم باشه ساعتِ ۴ ...ولی هیچوقت اون ساعت ۴ نیومد... با ی عذرخواهی ... درک میکنم داداشت رفته ... برا بارِ هزارم خواستیم بریم گُلِ یخ و نشد عیبی نداره ولی... صدات...فیست...اینا چی...

خُدایا شُکرت شُکر....

به گوشیم که نگاه میکنم ی عالمه تبریک و اس و پیک و ... از طرف بچه ها میاد...و فقط ی دونه تبریک از طرف یکی از اعضای خانوادم...منم و قطر های اشکی که فرصتِ خوندن نمیدن... فقط ی تشکر خشک و خالی...

میامـ نت وبِ سمانه رو میبینم ی لبخندِ گنده میشینه رو لبم... با اینکه امروز بچه ها برامـ تولد گرفته بودن ولی من بعدِ ۵ مین اونجا رو ترک کردمـ حوصله لبخندای مزخرفُ نداشتم اما کارِ سمانه ی چیزِ دیگه بود...مرسی اجی جونم:*

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:16

صفحه بندی