خرید بک لینک

عاطی پیش امیرنشسته بود ووزنشو روی دستاش که به زمین تکیه داده بودن گذاشت. پسره ابله با یه حرکت زد به دست

عاطی وعاطفه سقوط کرد. بعدازاینکارش به من نگاه میکنه ومیخنده ،که من بدون لبخند وخیلی جدی بهش گفتم: نمک!

یهو خندهاش محوشدن واینبارعاطی شروع کرد به خنده وامیرومسخره کردن.امیرم بهش گفت: جان من یکی بزن توسرمریم...

وبعد ادامه داد: من هردفعه که یه چشمه ازاخلاقاتومیبینم بیشتربه این نتیجه میرسم که اخلاقت شبیه این نیمای چولمنه.

وبعد گفتن این حرف بلند شدورفت. اما من شوک شدم وپیش خودم گفتم: پس پسرباحالیه وبلند خندیدم که عاطفه گفت

چی شدی؟ امیرم ازون دورا جواب داد: دیوونس مگه درجریان نیستی؟!!!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:29

صفحه بندی