عاطی وعاطفه سقوط کرد. بعدازاینکارش به من نگاه میکنه ومیخنده ،که من بدون لبخند وخیلی جدی بهش گفتم: نمک!
یهو خندهاش محوشدن واینبارعاطی شروع کرد به خنده وامیرومسخره کردن.امیرم بهش گفت: جان من یکی بزن توسرمریم...
وبعد ادامه داد: من هردفعه که یه چشمه ازاخلاقاتومیبینم بیشتربه این نتیجه میرسم که اخلاقت شبیه این نیمای چولمنه.
وبعد گفتن این حرف بلند شدورفت. اما من شوک شدم وپیش خودم گفتم: پس پسرباحالیه وبلند خندیدم که عاطفه گفت
چی شدی؟ امیرم ازون دورا جواب داد: دیوونس مگه درجریان نیستی؟!!!
برچسب:
نویسنده: تايافا