حال من بد نیست غم کم می خورم؟
کم که نه هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم سرابم می دهند
عــــــشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
عشـــــــــق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عــــــــــشق اگر این است مرتد می شوم
"خوب" اگر این است من"بد" می شوم
هیچکس اشکی برای من نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حال من دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافـــــظ تفال می زنم
ما ز یــــــاران چشم یاری داشتیم
خب غــــــلط بود آنچه می پنداشتیم
.
.
.
تا کجای قصه ها باید ز دلتنــــــگی نوشت
تا به کی بازیچــــــــه بودن در دو دست سرنوشت
تا به کی با ضربه ای درد باید رام شـــــــــد
یا فقط با گریــــــه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبــــــت تا به کی در انتظــــــــار
خستــــــــــه ام از زندگی با غصه های بی شــــمار
.
.
.
به چه می خندی تو
به مفهوم غم انگیز جدایی
به شکست دل من
یا به پروزی خویش؟
به نگاهم که تورا باور کرد؟
یا به افسون گری چشمانت
که مرا دیدو خاکستر کرد
به چه می خندی تو
به دل ساده ی من
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
خنده دار است..
بخند
.
.
.
حیف اما مــــــن وتـــــــو
دور از هم می پوسیم
غم از وحشت پوسیدن نیســـــت
غم از زیستن بـــی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از مــــــن تا خاک شدن راهی نیست
.
.
.
آدم فهمیده ای بود
خوب می دونست
کجا خودشو
به نفهمــــــی بزنه
.
.
.
روزی با چوب کبریت آدمکی ساختم
تا تنهایـــــی ام را پر کنم
و امروز اتاقم پر شده از آدمــــک های چوبی
ولی من هنوز تنهایــــــــم
.
.
.
از یاد رفته ام
امــــا..
چه بهتر!
یاد جای خوبی نبود
شهری بود
پر رفت و آمد
پـــــر دود
.
.
.
همینکه آرزوهایم را خاک کردم
به آرامش رسیدم
چه ساده بود
خــــوشبختی
.
.
.
رفتــــه ای؟
بعضی ها بهش میگن قسمت
اما من تازگی ها بهش می گم
بـــــــــه درک...
.
.
.
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم..
ترس من از گم شدن نیست
از گرفتن دستی است که
بی بهانه
رهایم می کند..
برچسب:
نویسنده: تايافا