من میخوام داستان واقعی عشقمو بنویسم واین که بگم چقدر زود جازدما چنوقت باهم دوست بودیم بعداز یه مدت بابام فهمیدو گوشیو ازم گرفت من عاشقش بودم نمی دونم که اونم منو دوس داش یا نه بابام به عموم گفت عموم وکیله منم فکر کردم از دست عشقم شکایت کرده منم به عشقم گفتم اسم اونی که برام از همه مهم تر بود سینا من به سینا گفتم که فک کنم بابام از دستت شکایت کرده خودم خیلی ترسیده بودم که دیدم اون تو جواب بهم گفت بهتره تموم کنیمو رابتمون کات بخوره من دوسش داشتم حاظر بودم بخاطرش هر کاری رو بکنم اما اون درجواب این همه مهبت بهم این حرفو زد نمی دونم اینجا مقصر من بودم یا اون وقتی بهش گفتم بابام شکایت کرده همه تقصیرارو انداخت گردنهمنو گفت تو گن زدی به دوستیمون با این حال من همه این حرفارو گوش دادم حتا بخاطرش همه تقصیرارو هم به گردن گرفتم که یه وقت بابام بلایی سرش نیارهالان من موندمو قلبه شکسته خودم از جلو شادو از داخل شکسته خیلی سخته که اونی که دوسش داری اون جوری جا بزنه از دو تا خواهش کردم که اگه بابام پیداش کرد بهش نگه اما در جواب برگشت بهم گفت من تاحالا دروغ نگفتم به باباتم دروغ نمی گم متئسفا برا خودم برا زندگیم که این جوری پسم زد هر چند من الان اونو بخشیدمو واگذارش کردم به خدا امید وارم خدام اونو ببخشه نمی دونم که الان با کسی هست یا نه اما اگر هم هست امیدوارم خوشبخت شن من ازش معذرت می خوام شاید واقعا من مقصر باشم نمی دونم هنوز یه هفته اغم از جداییون نگذشته. دارم از قصه دق میکنم این دویم باری بود که این جوری قلبم شکست خواستم داستان واقعی خودمو بنویسم که شاید یه قسمتی از دلم اروم بشه