خرید بک لینک






.تـــــو رـآ بـــآید [فــرآموش] کـــــــردبـــآید | کـــُشت |این دلِ لـــــعنتی فقـــطدلــــَش نمی آیـــــد . . . ! ......







.هیـــچ کــس نـمی دانــــدمن دختـــری بــودم، با مـوهـــای بـافـتــه!در ابـتـــدای روایـتـمو چشمــــانی، بـه رنـگ هیـــچ کــس!دوخـتــه بـه لبخـنـــد امــروزم...(◕‿◕) ...








زیاده خواه نیستم !


جاده ی شمال ... یک کلبه ی جنگلی ...


یک میز کوچک چوبی با دوتا صندلی ...


کمی هیزم ...کمی آتش ... مه ِجنگلی ....


کمی تاریکی ِ محض ...کمی مستی ... کمی مهتاب


و بوی یار... و بوی یار... و بوی یار ...!


تو باشی و من باشم ...


و هیچ ...


دنیا هم ارزانی خودشان ...♥









یک روز که باران می بارد


یک روز که چترمان دو نفره شده



یک روز که همه جا حسابی خیس است


یک روز که گونه هایت ،


از سرما سرخ ِ سرخ است ...


آرام تر از هرچه تصورش را کنی


آهسته

.

.

.

می بوسمت ...!








تا حالا شده خیلی تنها بشی...


آره این دقیقا همون موقعی یه که داری خدارو


حس میکنی چون از همه موجودات دیگه دلت بریده


و هوای خدارو کرده...








کـاش مـیـدانـسـتـم


کـیـسـتــــ آن کـه بـرایَـتـــ


دسـتـــ قـلـابـــ مـیـگـیـرد تـا هـر شـبـــ


خـوابـــ از چـشـم هـایَـم بـربـایـی


دیـواری کـوتـاهـتَــر از


خـوابـهــای مَـن نـیـافـتـی . . . ؟!









بَهــاے سَنگیـــنــے دادم

تــا فَهمـــیـدم

ڪـَســے را ڪـہ "قـَـصـد" مــانـدن نـَـدارد

بــایـد راهــے ڪـَــرد !









مگــــر خودت نگفــتی خداحــافظ؟

پــس چرا وقتی گــفتم"به ســلامت" نگاهــت تلخ شــد؟

بــرو به ســلامت

دیگــر هــم ســراغم را نگــیر!

خســته تــر از آنمــ کــه بر ســر راهت بنــشینم

و دلــیل رفتنــت را جــــویاشــوم...








اگر مُرده ای، بیا و مرا بــبَر...
و اگر زنده ای هنوز...
لااقل خطی، خبری ، خوابی ، خیالی...
بی انصاف...!








نمی نویسم …کــه کـلـمـات را الــوده نـکـنـم بـه گـنـاه…گـنـاهـی کـه از ان مــن اسـت…نمی نویسم …تـا سـکـوت را بـیـامـوزمـ….نـمـی نـویـسـمــ….تـا احـسـاسـاتم را مـحـبـوس کـنـمــ….تـا نـخـوانـی…نـدانـی….کـه چـه مـی گـذرد ایـن روزهـا بـر مــن!!








בلتنگتـــ ڪـﮧ مے شوم



פֿوבم را בر آینـﮧ مے بینم



و בر چشمـانـم



تــو را تماشا مے ڪنم



ڪی مے شود



از آب و آینـﮧ ها برخیزے



و پیش בست هاے פֿـالیـم



بنشیــنے (؟)ܓܨ............................









✗ زنـבگے زیباسـتـــ

بــﮧ زیبایے چشمهاے پـُـفـ ڪرבه از

هِق هِق هــآے شَبــآنـﮧ

بــﮧ زیبایے بغــض نَفَس گیـر روزانــﮧ...

بــﮧ زیبایے قلبــِ تڪـﮧ تڪـﮧ شُده اَز

شڪستنهاے بیشمـآر

بــﮧ زیبایے نفسے ڪــﮧ از تَنگے بالـا نمیایــَב ...

بــﮧ زیبایے تمام شُـבטּ تـבریجے مـטּ ...

آرے

زنـבگے زیباستــ ـــ....










کاش...

لااقل برای یک بار

لرزش دست هایت را

روی گونه های خیس از اشکم

حس کرده بودم

حالا که رفته ای

من از کجا بفهمم

که خوشبختی چه حسی داره؟؟








میترسـَم از تنہـایــے. . .

از ڪـوچہ هاے خَـلوَتـــ. . .

از زندِگـــے سوتـــ و ڪــور. . .

مـטּ مُـتنفِـرَم از تنہـایـــے. . .

مـטּ میتـَرسَم از دَستـــ بــِدَهـَم عشقـَم را. ..

میتـرسـَم از سیاهـــے. . .

مـטּ میتـَرسـَم صِداـــے نَفسہــایـَم را بشنـَوم میتـَرسـَم از صِداــے قـلبـَم. . .

میتـَرسـَم روزــے سُـخنـــے نباشـَد بیـטּ مـا. . .

اَمــا. . .!

اَمـا خـَلوتـــِ دِلـَم را دوستـــ دارَم. . .

آرامـِش بــے اِنتہــا و سُڪـوتـــ دَر قـلبــَم را دوستـــ دارَم. ...











پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را

و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم

بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشکهایم

همه روزه، میشنیدم صدای عشق را

حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی

همه شب;

پشت پرده، سایه ای از جنس تو اردو زده بود

رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود

که مرا بالا میکشاند تا دب اکبر

و در مجادله ناکوک دل و عشق،

کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"

تو میدانستی;

رویای شیرینم، یخیست

"هایش" کردی

چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت...









نگران نباش

اگر لب های تو را سانسور می کنند

شعرهای مرا نقطه چین!

از این به بعد

در چاپخانه های زیرزمینی

تو را خواهم بوسید.


div>

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 18:08

صفحه بندی