خرید بک لینک

یک فنجان قهوه تلخ و رویایی که درهم شکست، تمام دارایی امروز من است....

قهوه تلخ میخورم تا هرگز یادم نرود طعم تلخ روزهای آینده هم همین است!

قهوه تلخ است...

زبان تلخ است...

و دل نیز هم...

دلم میخواد یه چیزی بگم اما نمیدونم چی!!!!!

حس درونم ناگفتنیه...

انگار باید همون تو بپوسه و گفته نشه...

روزها، ماهها و سالها میگذرن، اما همیشه تلخی این لحظات با منه...

من میدونم بیخود دارن میگذرن این روزها...

باید تمومشون کنم....

همین فردا....

زندان...................................

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:51

صفحه بندی