خرید بک لینک

الان که دارم اینو مینویسم واقعا بد جور حالم گرفته امروز واسه جشن فارغ التحصیلی رفته بودیم مدرسه ههه چه روز دلگیریه امروز اه اه.بعد این که جشن تموم شد دیدم فاطمه رفیقم داره گریه میکنه با اجازت بغلش کردم گفتم چیه گفت با پدرام که دوس پسرش میشه بهم زده گفت مخواد بیاد انگشترشو بهش بدم اخه واسه هم نشون گذاشتن.منو 2تا از دوتام باهم رفتیم سر قرار با فاطی که انگشترو بده انگشترو داد بعد فاطمه بد جور گریه میکرد به پدرام گفتم این کارا چیه چرا اینجوریی میکنین شما از این حرفا که به زور اشتیشون دادیم.بعد یه چیزی منم گریه کردم نتونستم جلوی خودم بگیرم ولی یه خورده

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 18:07

صفحه بندی