خرید بک لینک

امروز از خواب بعد ظهر چشم بستم و

نشستم پشت میز

رو به تمام پنجره ها تو را صدا کردم

مدت هاست

که نه باد می اید نه باران نه کلاغ...

عجیب حوصله ام سر رفته است

تلویزیون و چای و کتاب

قدم زدن در خیابان بعداز ظهر

گنجشک ها را دانه ریختن

گلدان ها را آب دادن هم چیزی را عوض نمی کند!

همه در خیابان

پشت تمام پنجره ها انگار

منتظر چیزی هستند

مثل تمام آدم های تاریخ که منتظر بودند و اتفاقی نیفتاد!!

راستی امروز جمعه است

وهمه اش کسی در دلم می گوید

که حتما اتفاقی می افتد

کلاغی بر تیر برق کوچه نشسته است

و یک هجای بلند و بی معنی را جار می کشد!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:18

صفحه بندی