به ابر گفتم
کمی از بارانت را
پای ریشه های تشنه ام
ببار!
-این پیاله خالی از ان کیست؟!
فکر کن
خار شتری هستم
که نا خواسته
از لای موزاییک های اداره ای بیرون امده ام
یا درختی
که هیچ گاه نمی خواستم
دور افتاده باشم از خودم
- از سیمان و سنگ بیرون دویده ای
ناخواسته به ریشه هایت بگو
لا به لای انگشت های من، ریشه کنند!!
گفتم:
دست من بود اگر
ابر می شدم
و نمی پرسیدم
این صدای تشنگی
از کجا می آید!
برچسب:
نویسنده: تايافا