در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار. گفتي به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ... ميتوني نگاهم نكني- اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري- ميتوني بگي دوست ندارم- اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش ميتوني از پيشم بري- اما نميتوني بگي دنبالم نيا-پس من نگاهت ميكنم- دوست دارم- وتا ابد دنبالت ميام. 
برچسب:
نویسنده: تايافا