روزای اول زیاد دوسش نداشتم احساس میکردم اومده تا جای اون عزیز از دست رفته رو واسم پر کنه و بیشتر حس دلسوزی بود که باعث میشد کنارش بمونم و ازش نگهداری کنم و اعتراف میکنم که حتی یه کم ازش میترسیدم :|
اونم انگار دل خوشی ازم نداشت، همش از دستم عصبانی بود و چپ چپ نیگام کرد :/
ولی کم کم به وجود همدیگه عادت کردیم و حالا، اون دیگه یه گل نیست مث بقیه ی گل های عالم، من برای اون موجود یگانه ای شدم و اون هم برای من :)
برچسب:
نویسنده: تايافا