
بی چتر....
بی همراه....
تنهای تنها
بی هیچ غمی..
بی هیچ آرزویی..
بی هیچ دل بستنی....
نشسته ام و به تو می اندیشم....
به با تو بودنم...
به اشتیاق به تو رسیدنم...
به حس خوب داشتنت...
به اینکه خواستی بخواهمت...
به هزار ویک دلیل برای دوست داشتنت...
با تو که باشم غم و آرزو چه معنی دارد؟.....چه آرزویی بزرگتر از تو؟....وچه غمی بیشتر از غم نداشتنت؟
غریب بودن در این سرزمین خودش نعمتیست وقتی که با تو ام....
نعمتیست بی کسی و بغض و گوشه ی تنهایی...
و چه لذتی دارد نفس کشیدن در هوایی که تو هوایی اش کرده ای....
چه لذتی دارد فقط به تو اندیشیدن...
فقط باتو بودن....
فقط تماشا کردنت...
باران و تنهایی و نفس بهانه است، تو که باشی هیچ نمیخواهم از این روزگار...حتی خودم را
تو باشی همه چیز دارم....
ای تمام هستی ام، به اینکه هستی و بودی و خواهی بود ، می اندیشم
به اینکه همیشه با منی...
به تو می اندیشم مهربان من....خدای دوست داشتنی ام
"و میدانم که اندیشه ام را دوست داری"
برچسب:
نویسنده: تايافا