خرید بک لینک




پيدا شو كه در بزم تومبهوت بچرخيم

در فاصله ی بين دو ابروت بچرخيم

ای حادثه ی مشرقی، ای نورتر از نور

ای سينه ی تووادی ايمن شده ی طور

انگشتر فيروزه به دستت كن وبنشين

بنشين که در اين بزم نداريم جز انگور

زلف تو تکان خورد.....اذازلزلت الارض

هنگام اذان است ...بخوان حیعلی النور

ای صاحب عصری که جهان در طلب توست

امشب شب ديوانگی ماست! شب توست


صبح بى تو

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بى تو حتى مهربانى حالتى از کینه دارد

بى تو مى گویند تعطیل است کار عشقبازى

عشق اما کى خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه مى خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویى از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد

در هواى عاشقان پر مى کشد با بى قرارى

آن کبوتر چاهى زخمى که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مى گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد.

به ابى انت و امى یا آلالمصطفى انى مؤمن بولایتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم
دیشب به سیل اشک ره خواب مى زدم
نقشى به یاد خط تو بر آب مى زدم
مولاى من
از گذشتگان هر که خبر دار مى شد که امت آخرالزمان یگانه امام و راهنماىخود را فراموش مى کنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمى آمد که مى توانبدون خورشید هم زندگى کرد و باورشان نیامد که مگر مى شود بدون گرماى محبوب، سرد ویخزده روزگار را گذراند
حبیب من
قصه پر غصه فراق و جدایى تو را هر اهل دلى که بشنید از درد جانش بهخزان نشست
اهل دل که نه، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانى که خواندندپژمرده گشت
کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقت کردند، ماهیان آب ها، مدام عوضما ظهور تو را طلب کردند
امّا
این درد را به کجا برم
اى حبیب همه جان هاى پاک
اى حبیب هر سنگ و درخت
من، من که باید مدام به انتظار تو باشم.
من که باید چشمانم همیشه اشک آلود نیامدنت باشد .
من که باید بغض بزرگى همواره راه نفسم را بگیرد
آسوده و بى خیال
به دور از تو به خود مشغول شدم
آرى همه ما به خود مشغول شدیم
رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او شرط نماز؛
یعنى قبله ما
در کجا مانده است
نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است
نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد
نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشواى محبت نماز نیست و از این رو همهنمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت
آرى رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره، همهمخلوقات طواف وجود او مى کنند به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبهحرمت لباس او را نیز ندارد. نفهمیدیم که این همه حاجیان راه صفا گم کرده اند
و اینک که این همه را مى نگرى
گریه اى غریب بر دلت سنگینى مى کند
چه مدت ها که در هنگام اشک او ما بى خبر بوده ایم
چه ساعت ها که در هنگام حزن او ما بى خیال بوده ایم
مولاى من
آنقدر روزها و شب ها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو درصحراها خیمه نشین شده اى. چرا که دور از مردمان زندگى مى کنى ؟
ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدوارى که ما به سویت برگردیم
تو هر روز چشم انتظارى که ما براى نیکبختى خودمان ،
براى سعادت خودمان به سوى تو برگردیم
مولاى من
اى خسته سال هاى طولانى غیبت ،
اى رنجور نامردمى ما ،
اینک ما ،
در دل تار شب ،
در خلوت بى کسى روز ،
آرام بر مى خیزم ،
دو رکعتى نماز حاجت مى خوانم که مرا ببخشى
دو رکعتى نماز نیاز مى خوانم که بدى ها و غفلت هایم را نادیده بگیرى ،
و تو چقدر مهربان
همه گذشته هایم را ، همه بدى هایم را ، مى بخشى ، نادیده مى گیرى
مهربان و پر نور
مرا مى پذیرى . آرى صداى شکستن دلم را اول از همه تو شنیده اى
دل نگران من قبل از همه تو بوده اى
مهربان و پر نور ، مرا مى پذیرى ، و نواى گرم و صمیمى ات در بند بندوجودم شنیده مى شود که مى فرمایى
خدایا خداوندااز درگاهت مى خواهم که از ثواب هاى من مهدى بردار و درنامه اعمال شیعیانى قرار ده که اینک دل شکسته و خجلت زده برگشته اند
اللهم احى به القلوب المیته


ازعمق ناپیداى مظلومیت ما،صدایى آمدنت را وعده مى داد span>صدا را، عدل خداوندىصلابت مى بخشید و مهر ربانى گرما مى داد span>و ما، هر چه استقامت،از این صداگرفتیم و هرچه تحمل، از این نوادریافتیمspan>در زیر سهمگین ترینپنجه هاى شکنجه تاب مى آوردیم که شکنج زلف تو را مى دیدیم. در

کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه توتابمان مى داد و صداى گامهاى آمدنت توانمان مى بخشید span>رایحه ات که مژده حضورتو را بردوش مى کشید مرهمى بر زخمهاى نو به نومان بود و جبر جانهاى شکسته مان.دردها همه از آن رو تاب آوردنى بود که آمدنى بودى span>تحمل شدائد از آن روشدنى بودکه ظهورت شدنى بود و به تحقق پیوستنى span>انگار تخم صبر بودیم کهدر خاک انتظار تاب مى آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر بنشینیم span>سنگینى بار انتظار برپشت ما،سنگینى یک سال و دو سال نیست سنگینى یک قرن و دو قرن نیست.حتى از زمانتودیع یازدهیمن خورشید نیست span>تاریخ انتظار و شکیبایىما به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است برمى گردد، به آن تیرها که ازکمان قساوت برخاست و بر گلوى مظلومیت نشست، به آن سم اسبهاى کفر که ابدان مطهرتوحید را مشبک کرد. به آن جنایتى که دست و پاى مردانگى را برید span>از آن زمان تاکنون مابه آب حیات انتظار زنده ایم، انتظار ظهور منتقم خون حسین span>تاریخ استقامت ما از آنزمان هم دورتر مى رود، از عاشورا مى گذرد وبه بعثت پیامبر اکرم مى رسد. هم اودرمقابل همه جهل و ظلم و کفر وشرک و عناد و فسادى که جهان آن زمان را پوشانده بودوعده مى فرمودکه کسى خواهد آمد. نامش نام من،کنیه اش کنیه من، لقبش لقبمن،دوازدهمین وصى من خواهد بود وجهان را از توحید و عدل و عشق و دادپر خواهد فرمودspan>اما تاریخ صبر و انتظار ما به دورترهابرمى گردد، به مظلومیت وتنهایى عیسى، به غربت موسى، به استقامت نوح و از همه اینهاگذرمى کند تابه مظلومیت هابیل مى رسد span>انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابیلتاکنون و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان وآوردن مژده ظهور امام زمان span>آرى و در آن زمان هستى حیات خواهد یافت،عشق پر و بال خواهدگشود و در رگهاى خشکیده علم،خون تازه خواهد دوید. پشتهیولاى ظلم و جهل با خاک، انس جاودان خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسانبر مرکب رشدخواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد


خاموشتراز چراغ مرگیم روشن تر از آفتاب کجایى عقربک هاى ساعت، تا کىبه گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت


در گرگ ومیش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى کشیم span>آن روز کهبیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است span>آغاز وفرجام خویش را در تو مى جوییم span>این گریهرا پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد span>پوست رابادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى span>من کیستم؟تو کیستى؟ من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى. span>مگذار کهبگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند span>هیچیمهیچ، بى تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر... span>دلى داریمبه پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود; چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارىبخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى span>رفتن،یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار. کار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن.سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن.حکومت،یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو. محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق.این است معناى حقیقى کلمات span>عریضه هارا چاه به کجا مى برد؟ آیا او هم...span>اگر نه یکدم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟ span>خوشا آندر که به روى تو هر روز مى خندد

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:59

صفحه بندی