خرید بک لینک



آقا اجازه خسته اماز این همه فریب / از های و هوی مردم این شهر نا نجیب

آقا اجازه پنجره هاسنگ گشته اند / دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه باز به منطعنه می زنند / عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

«شیرین»یوجود مرا «تلخ» می کنند / «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب . . .

.

.

.

دوست دارم که یک شبجمعه/ صبح گردد به رسم خوش عهدی

ناگهان بشنوم زسمتحجاز/ نغمه ی دلخوش انا المهدی

.

.

.

مرا با عشق خوددرگیر کردی / به پایم با غمت زنجیر کردی

بدان دنیای بی توهیچ باشد / دلم را از زمانه سیر کردی

تو با رفتن به پشتابر ایّام / غروب جمعه را دلگیر کردی

یا اباصالح ادرکنی . . .

.

.

.

باز به انتظار توجمعه غروب میشود / اگربیایی از سفر آه چه خوب میشود . . .

اللهم عجل لولیک الفرج



از نو شگفت نرگسچشم انتظاری ام

گُل کرد خار خارِ شبِ بی قراری ام

تا شد هزار پارهدل از یک نگاه تو

دیدم هزار چشم، در آیینه کاری ام

گر من به شوقدیدنت از خویش می روم

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من،همه از دست رفته است

باری، مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیرندارم که عاقبت

مَرهَم نهاد نام تو بر زخم ِ کاری ام

تا ساحل قرار توچون موج بی قرار

با رود، رو سوی تو دارم که جاری ام

باناخنم به سنگنوشتم: بیا بیا

زان پیش تر که پاک شود یادگاری ام

با توام ای دشت بی پایان سوارما چه شد
یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟
آشنای" لا فتی الا علی" اینجا کجاست؟
صاحب" لا سیف الا ذوالفقار "ما چه شد؟
چهارده قرن است، چهل منزل عطش پیموده ایم
التیام زخم های بی شمار ما چه شد؟
چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیده امیدوار ما چه شد؟
ذوالجناحا! عصر ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را گشتی بزن، بنگر سوار ما چه شد؟
باز ای"موعود" بی تو جمعه ای دیگر گذشت
کُشت مارا بی قراری! پس قرار ما چه شد؟
می نشینیم تا ظهور سرخ مردی سبز پوش
آن زمان دیگر نمی پرسیم بهار ما چه شد؟

به امید ظهور
مهدی جهان دار



دلم مثل غروب جمعهها دارد هوایت را
کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سر در گریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان «ولی عصر» بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
تو هم در این غریبستان وطن داری و می دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن
رها کن در میان خدعه ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم
به شمشیر لقا از پی بخشیدم عطایت را
فقط یک بار از چشمان اشک آلود من بگذر
که موجا موج هر پلکم ببوسد جای پایت را...
... گل امّید را در روز بی خورشید خیری نیست
شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:59

صفحه بندی