
غم فراق تودل را اگرچه سنگین است
فدای آن غمتلخت, چقدر شیرین است!
اگر چه نیستجفا، کار تو, نمیدانم
چرا مرام تودر ذره پروری این است؟
دلم ز دوریاتای گل به سینهام پژمرد
نوای بلبلطبعم ز غصه غمگین است
بیا بیا که زیمن تو باغ میخندد
در انتظاررُخت, بیقرار نسرین است
بیا بیا کهحضورت به گلشن دلها
برای زخم گلداغدیده تسکین است
گل ظهور توکی برگ و بار خواهد داد؟
در انتظارفرج خوشههای پروین است
بیا که فتنهبه آفاق میکند بیداد
ببین که بادمخالف به پرچم دین است
همیشه منتظرتروی جاده میمانم
نگاه باور دل امتدادپرچین است
یوسف ندیده است به دنیا نظارهات
کردم هزار حنجره نذر هزارهات
راضی مشو که طعمة دست خزان شوم
وامیشود گل لب من با اشارهات
حرفی برای گفتن از این دل نمانده است
جانا! کجاست در دل این شب ستارهات؟
رازی است سر به مهر، دو چشم سیاه تو
دیدم به قاب دیدة تو استخارهات
سر مینهم به پای تو در آستان عشق
منزندهام به نام و نگاه دوبارهات
عاقبت پایان رسد دوران هجران غم مخور
طلعت یارم شود روزى نمایان غم مخور
آفتاب روى جانان از افقسر مى کشد
صحنه آفاق گردد نورباران غم مخور
گر که از بیداد «دى»،«آذر» فتد بر جان تو
بشکند بیداد را لطف بهاران غم مخور
شامگاه غم سحر گردد توبیتابى مکن
شام هجران رفت و آید وصل یاران غم مخور
بانگ شوم جغد نومیدى اگرقلبت فشرد؟
مى رسد بر گوش آواز هزاران غم مخور!
یاس و نومیدى بیفکن، ازسر کویش مرو
چنگ زن بر دامن امیدواران غم مخور
جامه عصیان و طغیان دورکن آنگه بیا
تا دهندت جامه پرهیزگاران غم مخور
پیر کنعان را بگو ایامغم پایان گرفت
مى رسد از مصر بوى شهسواران غم مخور
در طریق عشق و مستىبایدت مجنون شدن
چون چنین گشتى برندت سوى یاران غم مخور
از فراق یار غائب«ناصرا» غمگین مباش
عاقبت پایان رسد دوران هجران غم مخور!
برچسب:
نویسنده: تايافا