خدايا خيلي ها دلمو شكستن
شب بيا بريم سراغشون
من نشونت ميدم
تو ببخششون

او به من گفت دوستم دارد
و
من به او گفتم دوستش ندارم
اين دروغ به آن دروغ در

از كودك فال فروش پرسيدم چه ميكني؟
گفت:از حماقت انسان ها تكه نان در مي آورم
اينها از مني كه در امروز خودم مانده ام فردايشان را ميخواهند

برچسب:
نویسنده: تايافا