حالا ریز هزینه ها رو می نویسم تا شما بخونید و تاسف بخورید و اگر مسئول با وجدانی هم پیدا شد بلکه فکری بحال این وضع بکنه:
ویزیت دکتر: 5000 تومان- توضیح: شاید ویزیت 5 دقیقه هم طول نکشید یعنی دقیقه ای حداقل 1000 تومان!
هزینه دارو: 4500 تومان- توضیح: 2تا آمپول ساده + چندتا قرص اونم با بیمه
هزینه تزریق: 2000 تومان- توضیح: هر آمپول 1000 تومان.
یعنی بعبارتی 11500 تومان هزینه ساده ترین درمان اونم با بیمه. فکر می کنم سلامت، حداقل حق طبیعی یک انسان باشه، نه؟!
این فقط یک نمونه بود. حالا شما تعمیم بدید به سایر چیزها که شاید بهتر میدونید چه خبره. آدم قیمتایی میشنوه که اصلا نمیتونه باور کنه. باز دیشب شنیدم قیمت زردآلو کیلویی 20 هزار تومن شده!!! اگه درست باشه که اصلا بعید نیست با این اوضاع...
فقط من نمی دونم این مسئولایی که پیاپی دم از خدمتگزاری و نوکری مردم میزنن تعریفشون از خدمتگزاری چیه؟ آیا از این موارد ابتدائی تر برای خدمتگذاری داریم؟ شما اگه خدمتگزاری حداقل چند درصد این گرونی لعنتی رو کمش کن! تا کی شعار و حرف بی عمل؟
دیگه نمیدونم چی بگم. از یه طرف هزینه سرسام آور از طرف دیگه درآمد پایین یا اگه مثل من بیکار باشی صفر. خود این مسئولا میتونن یه روز اینطوری زندگی کنن؟
خب دیگه، یا حق...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:44 توسط | آرشیو نظرات
وبلاگ در سال جدید...
با سلام به همه مخاطبای خوب وبلاگ نه چندان خوب من!
هرچقدرم بخوای از کلیشه ها دوری کنی باز انگار نمیشه و یه درصدی بهش آلوده میشی! واسه همینم اول آرزو می کنم امسال سال خوبی در پیش داشته باشید. در این اولین پست سال، به رسم کلیشه! میخوام اشاره ای بکنم بطور کلی به چیزی که قصد دارم این وبلاگ در این سال دنبال بکنه و...
همونطور که تو آخرین پست سال 90 نوشتم در سال جدید تقریبا مثل هر سال گذشته اگر اتفاق خاصی نیفته و بتونم طبق برنامه پیش برم قصد دارم بی پرده تر بنویسم! اولین چیزی که بعد از خوندن جمله قبل احتمالا به ذهنتون میرسه احتمال ف ی ل ت ر ی ن گ و... هست! خب متاسفانه با روندی که در زمینه اینترنت در کشور داشتیم خیلی هم فکر بیراهی نیست! اما چند مورد در این باب هست که باید ذکر بشه:
اول، برمیگرده به مسئولین امر که اگر اعتقاد دارن که راهشون درسته ( در اینمورد خاص، مسدود سازی سایت و وبلاگها) قاعدتا نباید بخاطر یکسری حرف حق و حساب، چیزی رو ف ی ل ت ر کنن که اگر خدای نخواسته بکنن، قبل از هرچیز خودشونو از دایره حق جدا کردن. در موارد معدودی هم اگر اعتقاد بر اینه که مطالب وبلاگ خلاف واقعه، بخاطر چند مورد اینچنینی که نباید کل وبلاگ رو بست، بلکه میشه بیان جواب یا تذکر بدن که اینطور نیست و... قطعا من هم انتقاد و حق پذیر بوده و اونمورد رو اصلاح می کنم.
دوم، رویه این وبلاگ از اول، بر مبنای حرف حق و حساب بوده و اصلا روزی که از اون جدا بشه، روز مرگ این وبلاگه. حالا میخواد وبلاگ باز باشه یا بسته! بنابراین اولویت و رسالت این وبلاگ حرف حقه و هیچ چیزی، حتی بسته شدن و توقیف نباید جلوی این روند رو بگیره چرا که همونطورکه گفتم اساس و بنیان این وبلاگ بر این پایه استواره و بدون اون ماهیتش رو از دست میده...
و سوم، اگر خدااای نخواسته در هرصورت حق قربانی و این وبلاگ اتفاقی براش افتاد، اینرو در یاد داشته باشید که اسم رمز ما همین "حرف حساب" و "حق" هست. حالا تا وقتی که اینترنت بسته نشده باشه، شما میتونید با سرچ توی اون احتمالا نسخه دیگه ای از وبلاگ رو تحت یک سرویس دهنده دیگه پیدا کنید. این ادامه خواهد داشت تا وقتیکه برای نگارنده وبلاگ، اتفاق خاصی نیفته. در اینصورت هم دعا کنید که زندگی و مرگش با عزت باشه...
دیگه فکر کنم حرفای اصلی زده شد. فقط بعنوان پایان مطلب در این ابتدای سال دعا کنیم که امسال سالی باشه که نجات بخش ما، ما رو از دست ظلم و ظالمان زمین و زمان نجات بده...
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:19 توسط | آرشیو نظرات
فقط مشکوک نباشید...!
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
منو که میشناسید احتمالا - که اهل کلیشه و سنت و... نیستم- پس انتظار صحبت از سال جدید و عید و... نداشته باشید!
اما میخواستم در مورد یه مناسبت دیگه یه کم بنویسم: چهارشنبه سوری!
بازم نمیخوام از داستان قدیمی آتیش و سوختن و ... صحبت کنم،بجاش میخوام از داستان نسبتا جدید بمب و نارنجک و... (و کلا مردم آزاری بنام جشن و سنت) بگم. البته اون بخشی که مربوط به این مردم آزارا میشه که تکرار مکرراته و خودمم یادته تو همین وبلاگ نوشتم. حالا میخوام به نقش نیروهای انتظامی در اینمورد بپردازم.
طبیعتا مشخصه که نهاد مسئول در جلوگیری از این اذیت و آزار اکثریت جامعه که بدست تعدادی اقلیت کم فرهنگ صورت میگیره، نیروهای انتظامی هستن. من خودمم شاهد فروش آزادانه همین بمبهای دستی در کوچه و خیابون بودم که بطورغیر مستقیم نشان از تایید نیروی انتظامی داره که فقط بلدن توی تلویزیون تیزر و انیمیشن درست کنن، اما دریغ از یک حرکت عملی... ممکنه یه سری از دوستان بگن که بابا اینم حالا کاسه داغتر از آش شده و... اما روند این وبلاگ نشون داده که من همیشه سعی کردم حرف حق رو بدون هیچ ملاحظه و جانبداری -در حد توان و عقل خودم- مطرح کنم حالا هرکی هرچی میخواد فکر کنه. البته این اصلا بمعنای انتقاد ناپذیر بودن نیست،هرکدوم از دوستان هر انتقادی داره میتونه صریحا مطرح کنه و من یا جواب میدم یا اگر حق باشه می پذیرم... اما اینکه چون بقیه اینکارو میکنن ماهم همرنگ جماعت بشیم اصلا به گروه خونی من نمیخوره!
بهرحال، بنظر میرسه که نیروهای انتظامی که در جای خود زحماتی هم میکشن، فقط به مسائل 30 یا 30 حساسن و زیاد به بقیه مسائل و تخلفات حساسیت نشون نمیدن(من قبلا هم مثالهایی درمورد دزدی و... زدم). بنظر میاد این دوستان تلویحا اینطور الغا میکنن که در جامعه فقط رفتار های مشکوک (همونایی که در بالا اشاره کردم) نکنید، دیگه هرکاری کردید عیب نداره! در حالیکه باید ملاک برخورد، ابتدا حق و سپس قانون باشه که با این ملاکها قطعا رفتارهایی مثل مردم آزاری جرم و تخلف محسوب میشه.
اگر عمری و فرصتی و حوصله ای بود مطالب وبلاگ در سال آینده هم ادامه پیدا خواهد کرد(البته در قالبی متفاوت که در اینمورد احتمالا در اولین پست خواهم نوشت). یا حق...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:46 توسط | آرشیو نظرات
کاش هر روز انتخابات بود...!
با سلام به همه مخاطبای خوب وبلاگ...
احتمالا میدونید که جمعه انتخابات مجلس برگزار شد! در مورد جنبه های کلیشه ای این انتخابات صحبتی نمی کنم چون به اندازه کافی دیدید و شنیدید. من میخوام -تقریبا طبق معمول- از یه منظر دیگه به این جریان نگاه کنم. اینکه اگر هر روز در کشور ما انتخابات برقرار بود فکر می کنید چی میشد؟
من که فکر می کنم اول از همه ما مردم سطح پایین - که البته در شعارها همه کاره کشور هستیم- مهم می شدیم! مثل این چند روز گذشته قبل از این انتخابات! که عده ای دوباره به یادمون آوردن که ما هم آدمیم و مهم و حقوق ما رو بهمون یادآوری کردن: رفاه حق توست،... حق توست و...
ثانیا در سطح خود مسئولان هم شاهد اتفاقات خوبی میبودیم! مثلا چند هفته پیش یک سخنرانی از آقای رحیم پور می شنیدم: ایشون به مسائلی اشاره می کردن که با اینکه از بدیهیات دینه اما مدتهاست که کسی در کشور به اونها اشاره ای نمی کنه. ایشون میگفت که در کشور ما اعتقادات هر شخص برای خودش محترمه، حتی اگر با بالاترین مقامات هم مشکل داشته باشه در حیطه زندگی شخصیش کسی حق کوچکترین تعرضی به اون رو نداره و با او همون رفتاری باید بشه که با دیگران... (این یعنی همون حرف و سیره امام علی که متاسفانه در کشور ما خیلی مهجور شده). و یکسری حرفای جالب و قشنگ دیگه که متاسفانه در مواقع عادی خیلی بندرت شاهد این سخنان هستیم.
بهرحال اینا رو گفتم که فقط به نکات منفی اشاره نشه و بدونیم که فضای انتخاباتی هرچقدر هم شعار زده و غیرواقعی باشه باز میتونه نکات و نقاط مثبتی داشته باشه. البته آرزوی اصلی من اینه که این فضا همیشه و هرروز وجود داشته باشه که...
ادامه دارد...
یا حق...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:49 توسط | آرشیو نظرات
اینکه اسمش اینترنت نیست...
با سلام به همه مخاطبای خوب وبلاگ
اینبار میخوام درباره موضوعی بنویسم که همه باهاش آشناییم و سر و کار داریم.بــــــــــله: اینترنت.
اگه بخوای درمورد اینترنت بنویسی خیلی سخته از کجا شروع کنی! چون این موضوع انقدر زوایای مختلفی تو کشور ما داره که انتخاب زاویه مناسب کار راحتی نیست! بهرحال از یه گوشه شروع می کنیم ببینیم به کجا میرسیم، البته خیلی خلاصه...
مساله ف ی ل ت ر ی ن گ از بدو اعمالش در ایران همیشه حواشی و چالشهای زیادی داشته، اما شاید هیچوقت مثل حال حاضر نبوده. وسعت ف ی ل... میشه گفت به حد بیسابقه ای رسیده بنحوی که تقریبا محاله شما در روز با یک صفحه فیل... مواجه نشید! (در حالت کار معمولی با اینترنت). هفته قبل و جاری هم که چند روز اصلا دسترسی به ایمیلها مسدود شد! چیزی که شاید تاچند سال قبل کاربران ایرانی حتی فکرش رو هم نمیکردن و... تمام اینا باعث شده که ما حتی قبل از آغاز طرح عجیب و غیرکارشناسی موسوم به اینترنت ملی، طعم تلخشو بچشیم...
اما من اینجا میخوام اشاره کوتاهی به دلایل مسئولان امر در این شدت عمل داشته باشم: پاک نگهداشتن کاربران و جوانان کشور... اول فرض می کنیم که تمام فیل...ها درست اعمال بشن. حتی در اینصورت هم این دوستان فکر کردن که اینکار چه فایده ای داره؟ کسی که بخواد به محتوای اصطلاحا غیر اخلاقی دست پیدا کنه، بالاخره میکنه! اینترنت نشد، سی دی، ماهواره و... تمام اینها هم جمع شد، همینطوری دست به اعمال غیر اخلاقی میزنه! تاحالا این دوستان فکر کردن قبل از اینترنت آیا مساله غیراخلاقی نبود؟ چرا،همیشه این مسائل بوده و خواهدبود، تا وقتیکه فکرها پاک بشن و نه صرفا تکنولوژیها. مگر میتوان کسی رو به زور به بهشت برد؟ (تازه فرض می کنیم خودمون اول بهشتی باشیم که بجز معصومین هیچکسی نمیتونه همچین ادعایی بکنه). مگر نداریم لا اکراه فی الدین؟
من اینا رو مینویسم گرچه شاید هیچگاه این مطالب توسط اونایی که باید بخونن، خونده نشه وفقط شما مخاطب عزیز که احتمالا مثل من دور از گود مدیریت و مسئولیت کشور هستی میخونیش. اما بهرحال من وظیفه میدونم بعضی چیزا رو بنویسم حتی اگر شما هم نخونیش! بازم امیدوارم این مساله هم مثل خیلی از مسائل در کشور ما سر و سامانی پیدا کنه...
یا حق... ادامه دارد ----------->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 18:1 توسط | آرشیو نظرات
قانون له یا علیه مجرم؟!
سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
باور کنید نوشتن با نوت بوک سخته! واسه همین خلاصه می نویسم (البته یه عده تون که خوشالم میشید):
میخوام به موضوعی اشاره کنم که شاید شما هم باهاش برخورد کرده باشید. اگه بخاطر مسائل مالی (مثل دزدی و...) به دادگاه رفته باشید (منظورم بعنوان شاکیه ها نه خدای نکرده مجرم!) احتمالا متوجه میشید چی میگم.متاسفانه مسئولان امر طوری رفتار میکنن که گاهی فکر می کنید اشتباه گرفتن و شما مجرمید نه شاکی!! برخوردای ناخوشایند + هزینه هایی که از شما جهت دادرسی گرفته میشه اینرو به ذهن میاره که شاید اینا از قصد این کارا رو می کنن تا شاکی منصرف شده و از مراجعین و در نتیجه زحمت اونا کمتر بشه!
اما روی دیگه سکه رو هم میشه دید. مثلا چند هفته پیش تو برنامه نود یه پسربچه رو نشون داد که توسط یکی از کارکنان تربیت بدنی آسیب دیده بود، حالا هرچقدر اولیای اون پسر به مسئولا مراجعه می کردن که هزینه های سرسام آور درمانشو بگیرن، مسئولا با استناد به قانون دست رد به سینه شون می زدن! بله بنظر میرسه در اینجور جاها قانون وجاهت پیدا می کنه، اما در جاهای دیگه خیر...
این پست ادامه دارد---------->
یا حق...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 17:16 توسط | آرشیو نظرات
قانونشکنی تو روز روشن!
با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ!
چند وقتیه که منم به خیل بیکاران جویای کار پیوستم. این توفیق - در واقع بدبختی- اجباری! باعث شد تا مشکلات این قشر بیچاره جامعه بیشتر برام ملموس بشه که به یه کمیش! اشاره می کنم:
اول باید به جمعیت زیاد بیکاران مملکت اشاره کنم و ... من که هرجا رفتم یا حضوری یا تلفنی همون موقع بیکار دیگه ای هم حضور داشت که این نشوندهنده تعداد بس زیاد بیکارای جامعه اس... بگذریم.
دوم، سوء استفاده کارفرماها از این اوضاع شلم شورباس! این موارد اینقدر زیاده که اصلا به یه کار کارشناسی و بازرسی حسابی نیاز داره،کاری که بنظر نمیرسه مسئولای وزارت کار اصلا بفکرش باشن! من به یکی دو مورد اشاره می کنم:
1. که خیلی توی ذوق میزنه، سئوالی با عنوان حقوق درخواستی در فرم کارجویانه! کارفرمایان محترم (یا برعکس!) بدون اعلام حقوق کار، فقط از کارجویا میپرسن شما چقدر -کمتر- میگیرید تا کار کنید؟ و در نهایتم شانس بیشتر با کارجویانیه که حقوق کمتری بخوان. بله اینجا هم پوله که حرف اول و آخرو میزنه، نه توانایی، نه تخصص و نه...
2. خود همین فرما! بعضی جاها فرمی به آدم میدن که پرکردنش اندازه یه امتحان فاینال دانشگاه زمان میبره! یکی که چند تا سئوال تخصصی هم طرح کرده بود! سئوالای ریز و درشتی ازت پرسیده میشه، بعضی وقتا فقط میمونه ببخشید سایز لباس زیر آدمم بپرسن!
خلاصه اینکه توی این وانفسا، کار فرماها دارن بیشترین سود رو میبرن و از بین خیل رنگارنگ متقاضیان درمانده کار، اونی که میپسندن رو بکار گرفته و شرایط دلخواهشونو بهش تحمیل میکنن و متاسفانه این وسط مسئولان امر که قاعدتا وزارت کار هستن معلوم نیست چیکار می کنن؟!
این مساله بسیار جای بحث بیشتر داره،اما فعلا مجالش نیست.بهرحال مثل همیشه امیدوارم این معضل کشور هم حل بشه...
یا حق...
این داستان (پست) ادامه دارد... بخونید-------->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:35 توسط | آرشیو نظرات
مقدمه ای بر اینترنت ملی!
با سلام. میخوام کمی در مورد مساله اینترنت ملی بنویسم. البته کمی! مثل اینکه همه چیز ما باید با بقیه فرق داشته باشه! همه دنیا دارن از اینترنت استفاده میکنن. خب اینم مثل هرچیز دیگه ای نقاط مثبت و منفی داره. اما نمی دونم چرا فقط باید به نقاط منفی انقدر توجه بشه که باعث حساستر شدن مردم هم میشه.احتمالا شما با اصل قضیه آشنایید. فقط دو نکته هست که خیلی کوتاه میخواستم اشاره کنم:
1) اصلا چیزی بنام "اینترنت ملی" از پایه اشتباهه، چون خود اینترنت بمعنای شبکه بین المللی هستش و اینترنت بدون بعد جهانی اون بی معناست. این طرح با اوصافی که ازش میشه یک شبکه محلیه یا یک اینترانت.
2) بقول یکی از سایتها همین الانشم تقریبا ما داریم از اینترنت باصطلاح ملی استفاده می کنیم. از یکطرف ف ی ل ت ر ی ن گ ، گسترده سایتها از داخل و از طرف دیگه ت ح ر ی م از خارج! حالا اگر ملی هم بشه دیگه چی میشه!
در پایان هم بگم که بنظر من این یک عقب گرد آشکاره. یعنی اگر این طرح اشتباه اجرا بشه باعث میشه خودمون با دست خودمون، خودمون رو تحریم کنیم (چی شد؟!). امیدوارم این اشتباه انجام نشه چون احتمالا چند سال بعد و بعد از متحمل شدن هزینه های زیاد و گوناگون دوباره برمیگردیم جایی که الان هستیم!
یا حق...
پاورقی سابق- پی نوشت یا پی نویس..:
یکی دو مورد دیگه هم بنظرم رسید که اضافه کنم:
اول اینکه از همین الان هم مثل اینکه دوستان آینده نگر ما شروع به پیاده سازی این طرح کردن! فعلا که بخشهایی از جی میل غیر فعال شده. (حداقل در منطقه ما اینطور شده)
دوم هم در راستای این طرح خداپسندانه! یکی دو سایت فیسبوک فارسی هم راه اندازی شدن تا اینطوری فیسبوک هم حلال بشه! درست یا غلط بودن این بحث به کنار، آیا این قبیل کارها بنوعی قبول کردن قدرت و نفوذ سایت فیسبوک نیست؟ (یکی از این سایتها در تبلیغات خودش اول یک صفحه از فیس بوک اصلی تعریف و بعد خودشو معرفی میکنه...) بگذریم فعلا...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:35 توسط | آرشیو نظرات
با اینهمه مزاحمت، وا... غرامت داره!
با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ.
اول از همه بگم که اینبار اگرم بخوام نمیتونم زیاد بنویسم!! ( پی سیم مشکل داره و با نوت بوک دارم می نویسم).
خب بریم سر اصل مطلب:
نمیدونم شما کجا زندگی می کنید،اما جاییکه من زندگی می کنم، شهر بسرعت داره توسعه پیدا می کنه! یعنی از هر 3-4 تا خونه یکیش در حال ساخت و تبدیل به آپارتمانه! اینجا نمیخوام و نمیتونم! از بدیهای مختلفی که این روند داره بنویسم فقط میخوام به یک بعدش اشاره کنم: مزاحمت صوتی.
کارگرانی که این مجتمع ها رو میسازن از صبح علی الطلوع میان و شروع می کنن تا تاریکی هوا و حتی بعد از اون! جمعه و شنبه و تعطیلی هم حالیشون نیست! حتی همین الان که دارم این مطلبو می نویسم "کارگران در حال کارند"! و صداشون توی گوشمه...
شاید بعضیا بگن این طبیعت کاره و چاره ای نیست، اما تقصیر ساکنان محل مورد نظر چیه که صبح تا شب باید اذیت بشن؟ اون کارگر اگه کار می کنه مزد میگیره، اون مالک هم که تا چند وقت دیگه میخواد میلیاردر بشه، ولی همسایه های بیچاره چی؟ اینه که اعتقاد دارم اگه واقعا بخواد عدالت اجرا بشه باید مبلغی تحت عنوان غرامت از مالک دریافت و به همسایه ها پرداخت بشه. مالک n تومن توی مراحل مختلف ساخت به شهرداری و... میده اما اینجا که میرسه دیگه غرامت چیه و...
البته کار فقط به سر و صدای طبیعی ختم نمیشه بلکه گاهی کارگران محترم فیلشون یاد هندوستان می کنه و میزنن زیر آواز با صدای بلند یا حتی یاد زمینهای وسیع کشاورزی میفتن و با داد و هوار همو صدا می کنن و... کاش گوش شنوایی برای این حرفا باشه.
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 17:4 توسط | آرشیو نظرات
کوفیان بر حسین می گریند...
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
ایندفعه و بمناسبت محرم میخوام از موضوعی بنویسم که مدتهاست فکرم رو به خودش مشغول کرده، البته ممکنه این حرفا به مذاق خیلیا خوش نیاد، اما همونطور که قبلا هم بارها گفتم کلام حق خیلی وقتا همچین خاصیتی داره و (متاسفانه) این طبیعیه! و مگه میشه در روز عاشورا درباره محرم و عاشورا نوشت و حق رو نگفت؟
همونطور که شاید قبلا هم نوشته باشم، عاشورا و کربلا بنظر من قبل از هرچیز یک امتحان بزرگ بود. البته این اشتباه بزرگیه اگر فکر کنیم این واقعه ای بود که یکبار 1400 سال پیش اتفاق افتاد و تموم شد، نه همواره ما در طول زندگیمون شاهد عاشوراها و کربلاهای متعددی هستیم و باید ببینیم در این مواقع چطور عمل می کنیم. من تو این نوشته نمیخوام تعارف داشته باشم و مراعات کسی رو هم نمی کنم، حتی خودم!
اینروزا شاهد هستیم و بودیم که در هر کوی و برزنی چادری سیاه برپا بود و عده ای سیاهپوش در حال فعالیتهای مختلف که مجموعا بهش میگن عزاداری. حالا من میخوام بپرسم آیا امام حسین اون حرکت رو انجام داد و اونهمه مصایب رو تحمل کرد تا امروز یکعده جمع بشن و بر او و یارانش گریه کنن؟ آیا این جفای به امام حسین نیست؟ اگر کمی دقت کنیم واضحه که اینها هدف نبوده، بلکه هدف الگوبرداری نسلهای بعد از این حرکت بوده. در یک کلام هدف این بوده که مردم آزاد و آزاده زندگی کنند و بدونن که ((مرگ باعزت بسیار گرامی تر از زندگی با ذلت است)).
اما امروز چی می بینیم؟ من که رک بگم یک عده کوفی رو می بینیم که در حال عزاداری برای امام حسین هستن. (البته اون حدود یک درصد واقعی رو باید مستثنا کرد). ممکنه بعضیا ناراحت بشن، اما تا کی با هم تعارف کنیم؟ اصلا بذارید خودمو بگم که به کس دیگه ای هم برنخوره! من اینجا با صراحت و شجاعت اعلام می کنم که اگر زمان امام حسین یکی از کوفی ها بودم، حداکثر بیطرف می موندم! یعنی نه امام حسین و نه یزید! حداقل در شرایط فعلی با چیزی که در خودم می بینیم، اینطور می شد! حالا اگه کسی ادعا داره که اکثر مردم حسینی اند، کافیه کمی فکر و سعی کنه وقایع امروز جامعه رو با اون وقایع تطبیق بده و ببینه الان چند درصد مردم ما واقعا طرف حق هستن و حاضرن تا پای جان پای حق بایستن. اونوقت خیلی مسائل روشن میشه...
در پایان این مطلب رو مزین می کنم به کلام بسیار زیبایی از دکتر شریعتی در اینباره : (( در عجبم
مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي ميكنند و بر حسيني ميگريند كه آزاد زيست یا حق ((.
پی نوشت:
به نظرم رسید که مظلومیت امام حسین فقط مختص روز عاشورا و 1400 سال پیش نبود، انگار تقدیر بر اینه که امام حسین مظلوم همیشه تاریخ باشه! یک بعدش همون بود که توی مطلب بالا نوشتم اما بعد دیگه اش اتفاقی بود که چند روز پیش افتاد و عده ای با پرچم یا حسین به سفارت یک کشور دیگه و ساکنینش که بنوعی مهمان کشور ما حساب میشن حمله می کنن و...
شاید این گرامیان فکر می کنن که پیرو واقعی امام حسین هستن اما اگه فراموش کردن باید خدمتشون یادآوری کرد که امام حسین هیچگاه جنگ طلب نبود بلکه مدافع بود و اگر آن نامردمان راه رو به امام و همراهانش نمی بستن و عرصه رو بر او تنگ نمی کردن، چه بسا هیچگاه امام با اونها - که حتما تایید می کنید که بمراتب بدتر از این انگلیسیها بودن - نمی جنگید. اگر کاری می کنید حداقل پای مسئولیتش بایستید نه اینکه با تکیه بر این پرچم یا اون عکس، جلو برید...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:17 توسط | آرشیو نظرات
گریه کن - به قهقرای اخلاق - که گریه قشنگه!
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
اول بگم که بالاخره ما نفهمیدیم مطالب رو به چه رنگی بنویسیم بهتره. دفعه قبل برنگ روشن بود که یکی از دوستان گفته بود چشمو اذیت می کنه، ایندفعه که تیره شد، یکی دیگه از دوستان گلایه داشت. خلاصه ما که نفهمیدیم به ساز کدومتون... (بگذریم تا کار به جاهای باریک نکشیده!)
ایندفعه تصمیم گرفتم در مورد دو سه موضوع پیش اومده بنویسم که فکر می کنم برای کمتر ایرانی در هفته های اخیر ناآشنا باشه. اولیش، مربوط به دسته گلی بود که دو تا فوتبالیست معروف به بار آوردن: نه، صبر کنید، نبندید صفحه رو! اگه منو شناخته باشید از کلیشه متنفرم. نمیخوام چیزای کلیشه ای بگم، فقط دو سه مورد رو به سبک خودم که چرا این مسائل اخیرا تو فوتبال مملکت بوجود اومده خواستم بگم:
باور کنید دو هفته پیش که عادل فردوسی پور عزیز - که از معدود ایرانیاس که تو این قهقرای اخلاق و فرهنگ تو تلویزیون داره درست کارشو می کنه - اولین بار میخواست به این مساله اشاره کنه، اصلا فکرشم نمی کردم یه مورد جدید باشه. فکر کردم میخواد در مورد مساله تقریبا مشابهی که چند هفته پیشش روی داده بود و ببخشید که میگم، دو تا بازیکن کنار زمین ادرار کرده بودن!!، صحبت کنه، که دیدم نه انگار کار از این چیزا گذشته! البته به اعتقاد من تفاوت چندانی بین کار قبلی و کار بعدی! نیست. هر دوش از ضعف شدید اخلاق و فرهنگ نشات می گیره. البته دلایلی هم هست که بعنوان کاتالیزور به این ضعف سرعت داده، خلاصه وار:
- پول بی حسابی که به یه بازیکن تو کشور ما داده میشه. بقول یه بنده خدایی که خوب نوشته بود، حقوق چند ده سال یک کارمند تو یک نیم فصل به یک بازیکن داده میشه! خب، این پول کمتر کسی رو هوایی نمیکنه!
- شاید از پول بدتر، شهرت کاذبیه که از صدقه سر یک سری نشریه بی خاصیت نصیب این فوتبالیستا میشه. البته بعضی فوتبالیستای نمونه حقشونه که معروف بشن، اما نه هر فوتبالیستی و به هر شکل و بهانه ای. بنظر من، فوتبالیست فقط باید بخاطر فوتبالش مشهور بشه، همونطور که مثلا خواننده هم فقط بخاطر صداش باید ارزیابی بشه و نه چیز دیگه. ( البته شخصیت هر فرد بعنوان یه عامل شخصی مهم جداس).
نمیخوام این بحثو بیشتر از این ادامه بدم چون احتمالا خیلی در اینمورد خوندید و شنیدید و حتی دیدید!! یه مورد کوچیک هم در مورد مدیر عامل بانک ملی، بزرگترین بانک جهان اسلام! بگم که اون اختلاس تاریخی رو مرتکب و متواری شد. از همه موارد جالبتر برای من این بود که ایشون تابعیت دوگانه (ایرانی - کانادایی) داشتن. حالا اینجا فقط یک سئوال مطرحه: مسئولان مافوق این فرد، یا این مساله رو می دونستن یا نمی دونستن. اگر می دونستن که چرا به فردی که یک پاش خارج کشوره اجازه داشتن چنین مقام بالایی رو دادن؟ اگر هم نمی دونستن باز جای بازخواست داره که چطور از حال فرد زیر دستشون بیخبر بودن؟ اونم فاکتوری که چیز کم اهمیتی هم نیست.
در هر دوی موارد فوق، بحث بسیار بیش از اینه، اما فرصت و حوصله مثل همیشه محدوده. من هم فقط بخاطر اینکه بنظرم لازم بود به این مسائل اشاره کردم وگرنه خودم زیاد علاقه ای به پرداختن به حاشیه اخبار روز به اینصورت ندارم.
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:48 توسط | آرشیو نظرات
ضعیف مثل انسان...
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ...
مدتها بود که در ذهن داشتم در مورد ضعف های انسان مطلبی بنویسم ولی خب دیگه میدونید حتما اوضاع این وبلاگ چجوریه! مطالب و سوژه ها اکثرا روی هم تلنبار میشن تا نوبت نوشتنشون برسه، بعضیا هم انقدر تو نوبت میمونن که دیگه بقول کامپیوتریا "آوت آو دیت" میشن و شاید برای همیشه به بایگانی سپرده میشن و هیچگاه نوشته نمیشن...
اما در اینمورد، مساله ای که چند هفته پیش با یکی از دوستان وبلاگی پیش اومد بالاخره این بهانه رو بدست داد تا به موضوع ضعف های انسانی بپردازم شاید هرکسی در آخر به یک نتیجه ای برسه... اولا خلاصه وار به مساله پیش اومده می پردازم:
ماجرا این بود که یکی از دوستان وبلاگی اخیرا ازدواج می کنن. بعد از ازدواج ایشون، تعدادی از دوستان وبلاگیشون - محتملا مجرد!- دیگه به وبلاگشون سر نمی زنن، حتی بعضی میان و دلیلشو مطرح می کنن که چون شما دیگه ازدواج کردید، ما رو بخیر و شما رو بسلامت و... (یا شایدم برعکسش!). دوستمون این مساله رو توی وبلاگش نوشت و من هم به رسم عادت و ادب! در اینمورد کامنتی نوشتم. مثل همیشه هم که اگه من بشناسید سعی کردم خودم باشم و نظر خالص خودم رو بنویسم. و مثل اکثر اوقات هم میتونید حدس بزنید که این نظر خاص بود! و خودمم میتونستم حدس بزنم که این دوستمون از این نظر ناراحت میشه، اما همونطور که گفتم ترجیح میدم خودم باشم تا اینکه با کلیشه ها بخوام نظر دیگران رو بدست بیارم...
این از بخش اول ماجرا. همینجا بگم که قصد من از نوشتن این مطلب، پاسخگویی به دوستمون نیست، بلکه اشاره به همین موضوعیه که بهش پرداختم یعنی ضعف های انسان. بهرحال بد ندیدم که به این بهانه اشاره ای به این مساله داشته باشم که دوستان! هیچکدوم از ما کامل نیستیم. توی دنیا از اول تا آخر طبق اعتقاد ما فقط عده معدودی انسان کامل (همون 14 نفر آشنا ) وجود داشتن و لاغیر. البته متاسفانه از گذشته تابحال دیدیم انسانهایی رو که سعی داشتن کسانی رو بعنوان انسان کامل معرفی کنن و حالت تقدس به اونا بدن، اما واقعیت همینه که همه انسانها دارای نقص هستن، حالا یکی بیشتر و یکی کمتر.
همونطور که از نظر جسمی هیچ انسانی رو شما نمی تونید کامل بدونید، بطور کلی هم بهمین صورته. مثلا آیا واقعا میشه مطلقا انسانی رو بعنوان زیباترین انسان جهان معرفی کرد؟ شما هرکی رو مثال بزنی، من یکی مثال می زنم که از اون زیباتر باشه! بگذریم از اینکه در نظر هر شخصی هم زیبایی ممکنه معنای خاصی داشته باشه... این مثال و مثالهای مشابه، ضعف انسان رو ثابت می کنه، البته اینجا نمیخوام زیاد به عظمت روح انسان اشاره کنم که میتونه بسیاری از ضعفهای جسمانی رو پوشش بده...
تا مطلب از حد حوصله من و شما فراتر نرفته توضیح بدم که قطعا من و شما، همه دچار اشتباه میشیم. هیچکسی از جمله من نمیتونه ادعا کنه که هرچی میگه و مینویسه حتما و کاملا درسته. بنظر من مهم اینه که سعی کنیم حداقل عمدا اشتباه نکنیم و راه باطل رو نریم و تا جاییکه میتونیم سعی در حرکت در مسیر حق داشته باشیم. اینطوری لااقل وجدانمون راحته که در حد توانمون مایه گذاشتیم و سعی کردیم درست باشیم.
نمی دونم چرا با اینکه این مطلب بپایان رسید، بنظرم حق مطلب ادا نشد. امیدوارم حداقل تا حدودی تونسته باشم منظور رو برسونم. شاید فرصت شد و بعدها باز هم به این مساله پرداختم.
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:1 توسط | آرشیو نظرات
محله یا کارخانه؟!
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
میخوام در مورد موضوعی بنویسم که شاید برای بعضیا زیاد ملموس نباشه. این بیشتر به جایی بستگی داره که توش زندگی می کنید.
من توی شهری زندگی می کنم که درست یا غلط معروف شده به "ایران کوچک"! سالهاست که در این شهر هستم. از دوران بچگی یادم میاد که اینجا و هوای پاکش معروف بود و البته فضاهای طبیعی و سبزش. سالها گذشت و کم کم سر و کله غول بی شاخ و دمی بنام "توسعه" که البته همیشه دست در دست بلایی بنام "افزایش جمعیت" هم داره، تو شهر منم پیدا شد. کم کم درختا قطع شدن و باغها تبدیل به ساختمان و راه، تعداد ماشینها به موازات تعداد مردم زیاد شد، طوری که الان من باور نمی کنم توی نقاطی از شهر که اون موقع ها راننده ها با خیال راحت و با بالاترین سرعت عبور می کردن، الان چراغ راهنمایی نصب شده و گاها شما باید چند دقیقه پشت چراغ قرمز بمونید! اینا شاید برای کسایی (اکثرا تازه به دوران رسیده هایی) که از نقاط دیگه و اکثرا کوچیکتر به شهر من اومدن چیزی نباشه، اما برای من که گذشته و اون آسایش و خلوتی یادم میاد دردناکه!
بذارید بگذریم چون نمیخوام حداقل الان از این درد و دردنامه ها بنویسم، باشه مفصلتر شاید وقتی دیگر. الان میخوام به یه جنبه دیگه از موضوع اشاره کنم که اگه آزاردهنده تر از قبلیا نباشه، کمتر هم نیست. شاید اغراق نباشه اگه بگم، اگر همین امروز یک خارجی وارد شهر من بشه و وضعیت ساخت و سازی رو که وجود داره ببینه، فکر کنه اینجا بتازگی جنگی یا انفجار یا ویرانی عظیمی روی داده که با این وسعت منازل و ساختمانها دارن بازسازی میشن! آخه شاید ندونید چه خبره اینجا! خیابون یا حتی کوچه ای نیست که شما برید و ساختمان و آپارتمانی توش در حال ساخت نباشه. بعضی کوچه ها که واقعا آدم ناراحت میشه وقتی میبینه اکثر منازل ویران شده و در حال تبدیل به آپارتمان هستن. دیگه کمتر میشه منزل ویلایی پیدا کرد اینجا...
اینا رو بعضی مسئولین به نام "توسعه" به خورد ما میدن! حالا من نمی دونم تعریف دقیق توسعه از دیدگاه اونا چیه؟ آیا توسعه به هر قیمتی رواست؟ حتی به قیمت ویرانی خود انسان؟ اگر بخوام مفصل اشاره کنم این بحث با خیلی از زمینه های دیگه مرتبط میشه، یه نمونش: همین سلامت. فکر می کنید چرا انقدر آمار مرگ و بیماری زیاد شده؟ آیا نمیشه براحتی ارتباطی بین افزایش آپارتمانها با افزایش بیماری و مرگ و میر در جامعه پیدا کرد؟ چرا اونایی که قدرت جلوگیری از این روند مخرب رو دارن، چشم بر این واقعیتها بستن؟ من وقتی یه مالک این خونه های ویلایی رو می بینم که خونه اش رو رضایت داده که به آپارتمان تحویل داده پیش خودم میگم: این یکی هم سلامتش رو به پول فروخت! و واقعا امروز اعتقاد دارم که نمای ساخت و ساز گسترده در شهر من، نمادی از طمع و پول پرستی است...
در این مورد صحبت بیش از اینهاست، ولی نه من فرصت بیشتری دارم و نه شما حوصله بیشتر...(اگر شما هم موافق بودید شاید بعدا بیشتر در مورد توسعه صحبت کردیم)
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:25 توسط | آرشیو نظرات
آبروها باید خرج کرد در راه حق...
با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.
در این فرصت میخوام یه مطلب بنویسم که یه جورایی کلی است و میتونه بعنوان پایه ای برای خیلی از مطالب "حرف حساب" در آینده محسوب بشه:
ببینید دوستان، راستش من تابحال زیاد منظور از این جمله یا جملات رو نمی دونستم که وقتی کسی -عموما در مبارزات انتخاباتی - می گفت: (( من برای ورود به این عرصه،آبرویم را گرو گذاشته ام/می گذارم...))، دقیقا یعنی چی؟ باید اعتراف کنم بیشتر فکر می کردم یک بلوف انتخاباتی صرفا برای شرکت در انتخاباته وگرنه شرکت در انتخابات چه ربطی به آبرو و ... داره؟ اما از مدتی پیش که تو این وبلاگ در مورد مسائل خصوصا فرهنگی-اجتماعی نوشتم، کم کم متوجه شدم که منظور چیه. کاری ندارم، شاید حالا واقعا کسانی هم بوده اند که در طی این سالها، از جملات فوق صرفا بهره برداری کردن و واقعیتی در کار نبوده، اما اصل جمله درسته و میتونه درست باشه. حالا خدمتتون میگم چطوری؟
من تابحال -اگر با وبلاگ همراه بوده باشید- مطالب فرهنگی زیادی نوشتم و از این ببعد هم اگه عمری و وقتی و حوصله ای باشه، خواهم نوشت. خیلیهاشون چندان چالش برانگیز نیستن که به اونا کاری نداریم (اونا هم با ما کاری ندارن!!) اما مساله وقتی پیش میاد که مطلب مورد نظر تناقضی (حداقل در ظاهر) با عرف یا شرع یا هر دو! داشته باشه. اونوقته که ممکنه سیل انتقادها بطرف مطلب و نویسندش جاری بشه. ممکنه بگید کلا مگه این وبلاگ چندتا مخاطب داره که سیل و... بله اما اولا خیلیا هم ممکنه مطالب رو بخونن ولی نظر ندن، ثانیا گاهی حتی عوض شدن طرز فکر یکنفر در مورد تو هم کافیه و میتونه برات دردناک باشه، بخصوص که واقعیت هم نداشته باشه، بلکه بخاطر حرف یا نوشته ات اونطور در موردت فکر کنن.
امیدوارم منظورو رسونده باشم، اگرم نرسوندم اگه با وبلاگ همراه باشید در هفته های آینده با خوندن مطالب، به منظورم میرسید. بهرحال وقتی میخوای مطالبی بنویسی که توشون فقط "حق" رو درنظر داشته باشی و نه دیدگاههای عرف و شرع و خوش آمد این و اون، تا حدودی قضاوتهایی هم در موردت میشه که ممکنه خیلیشون ناعادلانه باشه و اینجاس که میگن حتی در مواردی باید از آبروت هم مایه بذاری، چون عده ای مخصوصا اونایی که بیشتر و حضورا می شناسنت ممکنه در موردت فکرایی کنن، در حالیکه تو فقط به زدن حرف "حق" و "حساب" فکر می کنی...
اینارو نوشتم تا بعدها که مطالب رو میخونید در ذهن داشته باشید و قبل از قضاوتهاتون در نظر بگیرید.
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 19:50 توسط | آرشیو نظرات
معنای پاسخگویی مسئولین!
با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ.
لازم به گفتن نیست که مسئولین ما در سطوح مختلف مدعی پاسخگویی تمام و کمال به سئوالات و درخواستهای مردم هستند. مردمی که امام خمینی اینقدر روی آنها تاکید داشت و اینکه مبادا مسئولین آنها را فراموش کنند و...
حالا به لطف تکنولوژی غربی ها، همه نهادها و ارگانها صاحب وب سایت ( و گاها وب سایتهایی ) هستند که این تماس مردم با آنها و متقابلا پاسخگویی آنها به مردم را آسانتر می کنه (البته اگر بخواهند!).
من بر اساس چیزی که حق مسلم هر شهروند می دونم، در چند مورد به همین وسیله با نهادها و مسئولین امر تماس گرفتم.(البته چند بار تلفنی هم بوده که اگه فرصت شد به اونم اشاره می کنم). از جمله: ریاست جمهوری، صدا و سیما، مترو، اتوبوسرانی و...
اما متاسفانه در قریب به اتفاق موارد هیچکس پاسخگو نیست! سایت ریاست جمهوری شاید مطلع باشید که اخیرا سامانه! جدیدی بنام "سامد" راه اندازی کرده تا به اصطلاح زودتر به درخواستهای مردم پاسخگو باشه، اما نه تنها اینطور نشده که باعث عدم پاسخگویی هم شده. کاش یه نفر اینو به گوش آقای احمدی نژاد که از ابتدا هم به مردمی بودن مشهور بود (با القابی مثل: مردم یار و...) برسونه. در دولت قبلی که مستقیما از سایت ریاست جمهوری تماس می گرفتیم من چند بار که میل زدم حداقل بهم پاسخ دادن اما اینبار کلا "مورد در دست بررسی است"! حالا کی میخوان جواب ما رو بدن، شاید از اون دنیا بتونیم جوابمونو ازشون بگیریم!
موارد دیگه هم بهمین ترتیب انگار نه انگار که یه انسان باهاشون تماس گرفته. حداقل جواب بدن که مثلا می بخشید نمی تونیم اینکارو انجام بدیم، به این دلیل یا دلایل (مثل چیزی که در خیلی جاهای دنیا رایجه)،اما...
البته نباید از حق گذشت تنها موردی که تا به امروز پاسخگو بوده، متروی تهران و حومه بوده. فکر می کنم همونیه که اتفاقا رئیسشم در مظان اتهامه و... (انگار اینجا برعکسه!). اونا بسیار محترمانه در پاسخ من که به تراکم شدید مردم در قطارهای مترو که میتونه منجر به مسائلی مثل سرقت یا حتی سوء استفاده جنسی بشه
(با این فرهنگ عالی و اسلامی ای که ما داریم!) اشاره و اعتراض کرده بودم، ضمن عذرخواهی قول دادن که سعی کنن تا جاییکه میشه وضعیت بهتر و تراکم کمتر بشه. حالا نمی دونم چقدر به حرفشون عمل کردن اما همینکه به مخاطب احترام میذارن و پاسخشو بجا و بموقع می دن خودش جای امیدواری و تقدیر داره.
پاسخگویی مسئولین خیلی بیشتر از یه پاسخ میتونه تاثیر داشته باشه. وقتی یه شهروند می بینه مسئول رده بالای کشور خودشو همدردش احساس می کنه و در برابرش خودشو پاسخگو می دونه و هرجا هم کم و کاستی هست عذرخواهی می کنه، این باعث میشه خیلی از کمبودها و مشکلات رو راحت تر بتونه تحمل کنه چون لااقل ته دلش خوشه که اون بالا یه مسئولی هست که همدرده و بفکر حل مشکلات. اما وقتی هیچکس پاسخگو نیست، بیشتر از مشکل و کمبود، همین عدم پاسخگویی اذیتت می کنه!
بهرحال امیدوارم بقیه نهادها هم مثل مترو خودشونو واقعا و نه در حرف "مسئول" و "پاسخگو" بدونن و بدونن که پاسخگویی بنفع هر دو طرف مسئول و مردمه.
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 19:8 توسط | آرشیو نظرات
سه سال بعد از آغاز و قضاوت شما...
5 شهریور 3 سال پیش این وبلاگ شروع بکار کرد. به همین مناسبت تصمیم گرفتم اینبار یه کم در اینمورد و وبلاگ بنویسم.
از همون ابتدا قرار بر این بود تا وبلاگ بر مبنای بیان حق و مزمت باطل پیش بره. توی این سه سال سعی کردم در حد توانم در مقاطع و رویدادهای مختلف این دیدگاه حفظ بشه و مبنای نوشته ها فقط "حق" و "منطق" با رعایت ادب و اخلاق باشه. امیدوارم که موفق بوده باشم. البته قضاوت اصلی در اینمورد بعهده شماست.
اما مورد دیگه ای که میخوام بهش اشاره کنم سختیهای این راهه. همونطور که توی مطلب مربوط به مختار هم نوشته بودم بین حرف تا عمل فاصله بسیاره. امروز که من شرایط رو به سه سال پیش و زمان آغاز فعالیت این وبلاگ مقایسه می کنم می بینم که متاسفانه حق بیشتر به انزوا رفته و حفظ اون و حق طلبی دشوارتر شده. نمی دونم شاید هم این روند روزگار باشه... در روایات اومده که در آخر زمان حفظ دین مانند نگه داشتن آتش در کف دسته! یعنی بسیار مشکل ... بنظر من چندان بیجا نیست اگر حق رو بجای دین قرار بدیم چون چیزی که ما امروز در دنیا و نیز جامعه خودمون می بینیم اینه که حق طلبی و حق گویی هم بهمین شکل دشواره و حتی ممکنه دین داری حداقل مشکلی برای انسان ایجاد نکنه اما حق طلبی علاوه بر دشواری باعث بروز مشکل هم میشه! شاید شما نمونه هایی از مصداقها رو برای اثبات این حرف بدونید اما برای افرادی که این حرف رو قبول ندارن یا به اون شک دارن و دنبال مصداق هستن فقط میگم:
من خودم برای دوره کارآموزی به یک سازمان بلندپایه رفته بودم. الان انقدر وضع استخدام و کار خراب شده که دانشجوهای نزدیک فارغ التحصیلی به این دوره کارآموزی بعنوان یه شانس برای استخدام نگاه می کنن (البته اگه برای همین دوره کوتاه هم قبولشون کنن-که این هم خودش بحثیه!). البته همین که اون سازمان منو برای کارآموزی پذیرفت بخاطر این بود که همسایه یکی از دوستام اونجا کار می کرد!(یعنی برای یه دوره یک دو ماهه هم شما نیاز به پارتی دارید، وضعیت جالبی شده...). بهرحال بعد ها، اون همسایه به دوستم گفته بود که اگر این آقا (یعنی من!) یه سری صحبتا رو اینجا نمی کرد، میتونست اینجا کار کنه! ( درستی و نادرستی مطلب بعهده دوستم که این رو نقل می کرد). حالا من چه جرمی مرتکب شده بودم؟ همونطور که حدس زدید، یه مقدار حرف حق! چون یه مسئول اونجا روز اول بمن گفت که اگه شما آشنا هم نداشتی ما قبولت می کردیم. من هم این حرف رو نقل کردم و به این آقای آشنا برخورده بود که یعنی ما ... دیگه که بدون ما هم شما رو قبول می کردن؟ (بگذریم که چنین ادبیاتی از یکی از مسئولین پرسابقه یک نهاد بلند پایه یعنی چی؟!) من هم حرف حق و راست رو زدم و گفتم منظور من بی احترامی به شما نبوده بلکه این حرف همکار شماست. خلاصه من روی حرف حقم موندم و اون آقا هم گویا از دست من دلخور شد و بقیه ماجرا.
این داستانیه که بی هیچ واسطه برای خود من اتفاق افتاده پس هیچ ابهامی در اثبات این مدعا نیست که متاسفانه که هیچ، متاثرانه در فضای جامعه ما که در شعار خیلی ادعاها در موردش میشه، زدن حرف حق و خصوصا پافشاری بر حق، نه چندان مورد استقبال قرار نمی گیره، که بعضا موجب پیامدهایی هم میشه. البته این رو هم بگم که ماندن در جبهه حق، چنان لذت و عزتی داره که تمام مشکلات و برخوردهای ذکر شده رو پوشش میده، فقط باید پایداری کرد...
امید که واقعا همه ما در جبهه "حق" باشیم و در مسیر "حق" حرکت کنیم...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 18:14 توسط | آرشیو نظرات
"اسد" شیر است یا روباه؟
با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ.
خب، موضوعاتی که میخوام در موردشون بنویسم که زیاده، اما اینبار تصمیم گرفتم با توجه به تحولات دنباله داری که در کشورهای نزدیک بما رخ میده، کمی در اینمورد و اینبار، سوریه بنویسم. البته من تحلیلگر سیاسی نیستم و فکرم نمی کنم برای شما هم زیاد اینجور مطالب جذابیت داشته باشه مخصوصا که اینروزا سیاست نه فقط کشور ما که بنوعی همه جهان رو در سیطره گرفته و میشه گفت که متاسفانه همه چیز سیاسی شده یا به بیان دیگه سیاست روی همه چیز تاثیر گذاشته و تاثیر داره...
بحث من -همونطور که گفتم - در مورد سوریه است. اما از دید حق طلبی که من سعی کردم همیشه موضوعات و رویدادها رو از این دید ببینم.
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 17:48