خرید بک لینک

داستان کوتاه فوق العاده زیبای دروغ های مادر

ورود به آرشیو داستان کوتاه

مادر

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سختفقیر بودیم و تهیدست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدریبرنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد،یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعدبرای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت. مادرم دوستداشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضلخداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دوماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد ومیخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی اوگذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟”
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.

.

دنباله ی داستان در ادامه مطلب . . .

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:42

صفحه بندی