می خواهم سفر آغاز کنم
سفری درآغوش باد
به دورترین برزخ تنهای جهان
در دل یک کوه بلند
کنج یک غاربزرگ
ودر آن آتشی ساز کنم
از پهنه ی تنهایی خود
و با رنگ شعله ی آ ن
بر سینه ی غار
قلب زخم خورده ای نقش کشم
و زیر آن با خون دلم بنگارم
روزگاری بشری بود که خود
نه شکارچی بود و نه شکار
بلکه طعمه ای بود
بازیچه دست صیاد نامرد روزگار
که با او عشق را بقلاب کشید
شاید روزی کتیبه ی مرا کشف کنند
تا بدانند که در عصر ما
شکار آهوو گوزن منسوخ بود
و تنها صید دوره ی ما
دل های ساده بی پروا بود
برچسب:
نویسنده: تايافا