دیشب غمیگین بودم ، سعی میکردم فکرای منفی نکنم ، و تا حدودی سعی میکردم با ذهن همراهی نکنم
اما از ان حالایی بودم که سیر باشی و لب لوچه ت آویزون باشه ، از اون غما که دل خدا خیلی برات میره یهو ....
خابیدم
خابش دیدم ، برای اولین بار رفتم تو خونه اش ، رفتم تو اتاقش ، کتاباش ، رو دیدم که تمیز و مرتب چیده شده بود ، یکی از کتاباش دستم گرفتم یه کتاب درسی شاید بود که داخلش با مداد نوکی فک کنم فرمول یا چیزهایی خیلی مرتب نوشته بود ،
اتاقش تعجب آورانه بسیار تمیز بود علاقه ش به چیدمان تزیین در اون بسیار پیدا بود
پای یکی از چیزی شبیه به کمد دیواری نشستم داخلش یه چیزایی رنگی قوی و تقریبا بزرگ اندازه مقوا اما مقوا نبودن لوله شده بود
همینجور روی میز ها اونجا دستی کشیدم ، تمیز درخشان خالی از گرد غباری بود
سر میز نشستیم روبه روی من بود ، یه خانم و یه دختر هم سر میز ناهار بودن و ناهار رو خودش درست کرده بود
دیشب خیلی غمیگن بودم صبح زود بین و خاب بیداری های عمیق که در حال خواب دیدن بودم هنوز لبخند های زیادمو تو خواب احساس میکردم ...خیلی خندیدم ..خیلی ... چون یادمه به خودم گفتم چقد دارم میخندم ...
صب سرحال پاشدم ....
من قربون خدا برم فقد ...

پ.ن: با این که امروز دیدم یه جاهایی یه چیزای شبیه به این خاب نوشته شده اما خب ترجیح دادم چیزی نگم چون به هر حال اونکه نشسته بود روبه روم تو خاب پسر بود اینکه نوشته بود دختر بود . نه جدا خاستم یه لحظه چیزی بگم گفتم جاش نیست... جای دیگه
پسره لاغر بود البته شبیه عکسی از نوجونیاش - هنوزم بهش بی احساسم ، فعلا نه برداشت عاطفی نه برداشت شخصی و هیچی از این خواب ندارم . فعلا فقط یه حس خوب بود .
برچسب:
نویسنده: تايافا